وقتی از تفاوت های فردی در توانایی اعمال کنترل برخود صحبت به میان می آید، این پرسش هم مطرح می شود که ریشه کنترل برخود چیست؟ آیا این تفاوت های فردی به خاطر این است که کسانی با مهارت کنترل بیشتر بر خود به دنیا می آیند و یا ریشه این تفاوت ها پیچیده تر است. به این ترتیب که سرچشمه این تفاوت ها در توانایی بیشتر برخی از افراد در یادگیری و به کارگیری استراتژی هایی است که به آنها کمک می کند بر وسوسه هایشان غلبه کنند؟
در فیلم های ویدئویی گرفته شده از کودکانی که در آزمون میشل شرکت داشتند نکته ای وجود داشت. آن نکته هم این بود که همه کودکان برای مقاومت در برابر دریافت فوری یک جایزه در قبال دریافت پاداشی بزرگ تر در آینده مشکل داشتند. با این همه کودکانی در به تأخیر انداختن دریافت پاداش از همه موفق تر بودند که استراتژی هایی در پیش گرفتند. این استراتژی ها به آنها کمک کرد در برابر وسوسه هایی که در مقابلشان قرار می گرفت مقاومت کنند. بعضی از کودکان روی دستشان نشستند و یا با روش های دیگر از نظر جسمی خویشتن داری کنند. دیگران سعی کردند توجهشان را به آواز خواندن، صحبت کردن یا نگاه کردن به دوردست معطوف کنند. علاوه بر این میشل دریافت زمانی کودکان موفق شدند دریافت پاداش ها را به تأخیر بیندازند که افکارشان را متوجه چیز دیگری کردند.
به این ترتیب به نظر می رسد که توانایی بچه ها دراعمال کنترل بر خود کمتر به توانایی فطری آنها در رویارویی با وسوسه ها مرتبط است. درواقع این خبر خوبی است. دلیلش هم این است که احتمالاً بسیار ساده تر است تا به مردم آموزش بدهیم خودشان را گول بزنند و به این وسیله بر خود کنترل پیدا کنند تا این که به آنها بگوییم از وسوسه ها دوری کنند در حالی که این وسوسه ها همیشه زیرگوش آنها هستند.
منبع: http://www.scientificamerican.com/article.cfm?id=how-self-control-works