فریدون به جنگ ضحاک می رود
فریدون تا سن 16 سالگی در کوه البرز بود و بعد از کوه پایین آمد و پیش مادرش رفت. فریدون از مادرش درباره پدرش پرسید. مادرش جواب داد:”نام پدر تو آبتین بود که از نژاد طهمورث دیوبند بود. چون ضحاک دنبالت می گشت، من پنهانت کردم. پدرت آبتین هم فدای تو شد. او را که مردی جوان بود کشتند و از مغز سر او خورش درست کردند و به مارهایی که بر دوش ضحاک است دادند تا بخورند. من هم تو را برداشتم و فرار کردم. به بیشه ای رفتم که هیچ کس فکرش را هم نمی کرد. گاوی را دیدم. تو از شیر این گاو که نامش پرمایه بود خوردی. اما یکی جای تو را به ضحاک خبر داد. من هم تو را برداشتم و از بیشه بردم. اما ضحاک این گاو را که دایه مهربان تو بود کشت”.
فریدون وقتی این ماجراها را شنید عصبانی شد. تصمیم گرفت که به جنگ ضحاک برود. از طرفی در این موقع در شهر، کاوه آهنگر هم برضد ضحاک شورش کرد و مردم دنبال او به راه افتادند، از شهر بیرون رفتند، به کوه رسیدند و فریدون را پیدا کردند.
فریدون از مادرش خداحافظی کرد. مادرش نیز گریه کرد و برایش دعا کرد. فریدون دو برادرش که از خودش بزرگ تر بودند را نیز همراه خودش برد.
فریدون به بازار آهنگران رفت. از آهنگران خواست تا برایش گرزی بسازند و خودش نقشه آن گرز را برایشان روی خاک کشید. این گرز، به یاد گاوی که دایه فریدون بود و ضحاک او را کشت، گرزی به شکل سر گاو میش بود.
وقتی آهنگران گرز را ساختند پیش فریدون بردند. فریدون در روز خرداد و در ساعتی که شگون داشت، آماده جنگ با ضحاک شد. سپاه فریدون رفتند و رفتند تا به شهر اعراب رسیدند. بعد صبر کردند تا شب شد و اطرافیان ضحاک و سپاهش خوابیدند. فریدون چشم به آسمان در حال دعا بود که کسی مانند پری به او نزدیک شد. فریدون فهمید که این پری پیام آور ایزدی است. خوشحال شد و با غذاهای گوناگون از او پذیرایی کرد. پری چیزهای زیادی به فریدون آموخت. برادران فریدون که پیام آور ایزدی را دیدند به فریدون حسادت کردند و وقتی فریدون خواب بود، سنگی سنگین را از کوه کندند و از بالا به طرفش غلطاندند. ولی صدای سنگ فریدون را از خواب بیدار کرد و او با افسون سنگ را بر جایش نگهداشت. برادران فهمیدند که این کار خدایی بوده است. فردا هم فریدون درباره این ماجرا به برادرانش چیزی نگفت.
فریدون بر ضحاک پیروز می شود
فریدون کاوه را فرمانده سپاه کرد. کاوه آهنگر زیر درفش کاویان و نیزه به دست پیش رفت تا به اروندرود رسیدند. فریدون به رودبانان گفت:”هرچه کشتی و قایق دارید بیاورید تا من و سپاهم از رود عبور کنیم”. ولی رودبانان گفتند که ضحاک دستور داده هر گروهی که بخواهد از رود عبور کند، باید نامه ای با مهر ضحاک داشته باشد. فریدون عصبانی شد. بر اسب نشست و به داخل آب رود رفت و از رود گذشت. به دنبال او سپاهش هم با اسب و بی اسب از رود عبور کردند. از آن طرف به خشکی رسیدند و به سمت بغداد امروزی رفتند و سپس به سوی بیت المقدس راه افتادند.
آنها کاخ ضحاک را که کاخی بزرگ و بلند بود دیدند. فریدون هر کس را که به طرفش می آمد با گرزش می زد. همه دیوان با گرز او نابود شدند. فریدون داخل کاخ شد. ولی هرچه گشت ضحاک را ندید. خواهران جمشید شاه را هم که در دست ضحاک بودند آزاد کرد. به آنها دستور داد که تنشان را بشویند تا روحشان از آلودگی ها پاک شود. چون که به وسیله بت پرستان پرورش یافته بودند. آنها هم از رنجی که از اژدها (ضحاک) کشیده بودند صحبت کردند.
فریدون از آنها پرسید که ضحاک کجاست و آنها گفتند که ضحاک به هندوستان رفته تا سر هزاران بی گناه را ببرد و سروتنش را در این خون ها بشوید. چون یک پیش بین به او گفته که برای این که بتواند از آزار مارهایش راحت شود باید سر و تنش را در خون انسان ها بشوید و اگر این کار را بکند حالش خوب می شود و حرف ستاره شناسان درباره مرگ او به دست فریدون هم درست از آب در نمی آید.
کمی بعد به ضحاک خبر دادند که فریدون وارد کاخ او شده. ضحاک عصبانی شد. سپاهیانش و دیوها را جمع کرد. آنها از بیراهه وارد شهر شدند و ضحاک کاخ خودش را محاصره کرد. فریدون هم اجازه داد تا سپاه ضحاک وارد شهر شوند. مردم شهر که از ضحاک متنفر بودند از دیوارها سنگ و خشت بر سر او و سپاهش ریختند. با این همه ضحاک از بیراهه وارد کاخ خودش شد.
ضحاک با رسیدن به کاخ خنجرش را درآورد تا خواهران جمشید را بکشد. اما فریدون ناگهان از بام کاخ پایین پرید، گرزش را درآورد و به او حمله کرد و گرز را بر سر ضحاک زد. خواست یک بار دیگر گرز را بر سر ضحاک بکوبد که سروش خداوندی ظاهر شد و گفت:”زمان مرگش نرسیده. ضحاک را به به دو کوه نزدیک به هم ببر که دره ای تنگ میان آنها است. او را در کوه ببند و اجازه نده کسی ببیندش”.
همانند کابوسی که ضحاک در قدیم دیده بود، فریدون با ریسمانی از چرم شیر، دست ضحاک را محکم بست. از کوه ها و دشت ها گذشتند. دوباره سروش ظاهر شد و گفت که او را به کوه دماوند ببر. فریدون هم بر اساس گفته های سروش ضحاک را به غاری برد. میخ های بزرگی آوردند و دست ضحاک را به کوه بستند. طوری که نه پاهایش روی زمین باشد و نه دستش به کوه و همچنان آویزان باشد.
با این که مدتی از حکومت فریدون می گذشت ولی مادرش فرانک از حکومت او خبر نداشت. وقتی فرانک از پیروزی او بر ضحاک آگاه شد، سروتنش را شست و پیش پادشاه آمد. بعد هر چه داشت به مردم بخشید و بقیه را بار شتر کرد و برای پسرش فرستاد.
فریدون 500 سال زندگی کرد. او جهان را از شر ضحاک ماردوش که ظالم و ناپاک بود نجات داد و انتقام پدرش را هم از او گرفت.