آموخته های ما چگونه و در کجای مغز حک می شود

مغز

چنان که گفته شد بعضی از جنبه های این نظریه شک و تردیدهایی را برانگیخته است. این که آیا یادگیری واقعاً مدل دهی دوباره قشر مغز ما نیاز دارد؟ با این حساب چگونه می توانیم شمار بزرگی از مهارت ها را حفظ کنیم اگر محدودیت فضا برای ذخیره آنها وجود داشته باشد؟ یا اگر بخواهیم مهارت جدیدی را یاد بگیریم باید بعد از مدتی به بازنویسی مجدد آموخته های قدیمی مان بپردازیم؟

کیلگارد و گروهش برای رفع این شبهات، به انجام یک آزمایش جدید بر روی موش ها روی آوردند. آنها به جای تغییر نقشه قشر شنوایی از طریق آموزش – چراکه این مسیر قبلاً طی شده- به دنبال دستکاری مستقیم قشر مغز رفتند. اگرچه این کار تاحدودی مصنوعی به نظر می رسد. آنها با این آزمایش می خواستند اهمیت اندازه نقشه قشر مغز در یادگیری را نشان دهند. پرسششان هم این بود که اگر شما یک نقشه حسی را در مغز بزرگ تر کنید، در کارایی آن چه تغییری به وجود می آید؟

این محققان با تحریک الکتریکی یک منطقه مغز (قاعده های هسته) -به عنوان جانشینی برای آموزش به منظور برانگیزاندن یادگیری- حقه ای سوار کردند. آنها با تحریک بخش فرکانس پایین نقشه شنوایی با صداهای زیر، توانستند آن را تشویق به گسترش کنند.

سپس این موش ها را برای تشخیص صدا مورد آزمایش قرار دادند. در ابتدا به نظر می رسید که اختصاص فضای بزرگ به بخشی از قشر مغز که به پردازش صداهای با فرکانس پایین ربط دارد به میزان قابل توجهی در سرعت یادگیری اثر گذاشت. موش ها با بزرگ شدن نقشه بخش فرکانس پایین قشر مغز در مدت سه روز یاد گرفتند تا بین صداهای با فرکانس پایین مشابه تمایز قایل شوند.

اما پس از مدتی که محققان دوباره موش ها را ردگیری کردند، دریافتند که نواحی بزرگ شده نقشه شنوایی شروع به کوچک شدن کرده و دوباره به حالت طبیعی برمی گردد. در حقیقت در مدت 35 روز، مناطقی که به طور مصنوعی گسترش یافته بودند به اندازه اصلیشان برگشتند.

با وجود بازگشت قشر مغز موش ها به اندازه طبیعی خود باز هم موش ها مهارت ادراکی خود را حفظ کردند. موقعی که گروه کیلگارد تغییرات نقشه قشری را در موش ها دنبال کرد، متوجه شد که با ارایه آموزش از راه طبیعی به موش ها و با هفته ها کار سخت و بدون تقویت مصنوعی، همان پدیده پایه ای و ساده قابل مشاهده است. به عبارتی وقتی نقشه قشر شنوایی مغز بزرگ تر شد، تشخیص آهنگ صداها از هم بهبود یافت، اما نقشه این قشر دوباره سازمان اصلی خود را به دست آوردند. به این ترتیب آن چه که یک موش با ذوق را از موش بی ذوق تر جدا می کند، تفاوت در سازمان مغز و بزرگ شدن بخشی از قشر آن نیست.

پس با آموزش مهارت چه تغییری در مغز ایجاد می شود؟ کیلگارد حدس می زند که نتیجه یادگیری شاید خودش را در سطح میکروسکوپی نشان دهد که شامل شمار نسبتاً کوچکی از نورون ها و سیناپس ها است.

به یک معنا تأثیر آموختن و عملکرد عصبی در مقیاس کوچک فیزیکی است. با این حال این پرسش به وجود می آید که اگر آموختن یک مهارت جدید در پایان تنها ردپای ریزی در مغز به جا می گذارد، پس چرا این اتفاق در طی فرایند یادگیری رخ نمی دهد؟ چرا نقشه قشری از مغز گسترش می یابد و دوباره کوچک می شود تا در نهایت به چند تفاوت عصبی کوچک که تفاوت ادراکی ایجاد می کند ختم شود؟

شاید دلیلش این باشد که مغز شما زیرک است. کیلگارد تصور می کند که گسترش نقشه قشری مثل یک کمیته جست و جو عمل می کند. مغز طیفی عظیم از راه حل ها را برای یک مشکل تولید می کند. اما باز هم نمی داند چگونه مشکل را حل کند: «من چگونه این آهنگ ها را از هم تمیز دهم؟ چگونه توپ را از سبد بگیرم؟ چگونه این مشکل را حل کنم؟» هنگامی که یک راه حل خوب پیدا می شود کمیته تحقیق منحل می شود. به این ترتیب تغییراتی که در انتقال مهارت به کار می آیند حفظ می شوند و تغییراتی که با هدف جور در نمی آیند غربال می شوند.

به عبارتی شاید ما باید حرکت های خیلی زیادی انجام دهیم که بسیاری از آنها زاید است و تنها چند تا از آنها به کار می آید.

منبع: http://www.scientificamerican.com/article.cfm?id=the-learning-brain-gets-bigger-then-smaller

امتیاز به مطلب

Leave a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

To top