پیتر پارکر پسر نوجوان یتیمی بود که با “عمه می” و “عمو بن” در یکی از شهرهای ایالت نیویورک آمریکا زندگی می کرد. او پسری خجالتی، اما بسیار باهوش و برجسته در علم بود. او اغلب به وسیله بچه های دیگر مانند “فلش تامپسون” کینه جو، آزار و اذیت می شد. اما زندگی اش خیلی زود با بازدید از موزه علوم تغییر کرد.

پیتر بعداً فهمید که همان دزدی که او توانسته جلویش را در استودیوی تلویزیونی بگیرد، سعی کرده تا از محل سکونت عمه و عمویش دزدی کند و عمویش بن در کشمکش با او کشته شده. کلمات آخر عمویش این بود:”با قدرت زیاد باید مسئولیت بزرگ هم باشد”، و این پیتر را به جنگ با جنایت به جای دنبال کردن شهرت کشاند و مرد عنکبوتی به راستی متولد شد.
یکی از بزرگ ترین نقطه عطف ها در زندگی پیتر وابستگی اش با “گون استیسی” بود. در طول سال هایی که جوان تر بود، گون عشق زندگی پیتر بود. این وابستگی یک پایان غم انگیز داشت و آن وقتی بود که در طول یک نبرد، گون کشته شد. پیتر هر کاری که می توانست برای نجات او انجام داد ولی فایده ای نداشت. این حادثه موجب شد که پیتر ازافشای رازش برای دیگران بترسد. مبادا که آنها هدف های دشمنانش شوند.
در نهایت پیتر بر خاطره گون فایق آمد . و به “مری جین واتسون” وابستگی پیدا کرد. مری دوست دوران دبیرستان بود که حالا هنرپیشه و مدل شده بود. وابستگی آنها به قدری محکم بود که پیتر همیشه می ترسید به مری نیز صدمه ای وارد شود. اما مری جین به پیتر گفت که مدتی است که می داند پیتر همان مرد عنکبوتی است. چیزی که به ارتباط جدید و سخت تر آنها کمک کرد. در یکی از نبردهای وحشیانه ای که با یکی از دشمنانش در می گیرد، پیتر می میرد اما دوباره با توانایی های عنکبوت مانند بیشتری متولد می شود. در طول این نبرد بود که “عمه می” هم کشف کرد که پیتر مرد عنکبوتی است و حالا پیتر از حامیان بیشتری برخوردار می شود.
پیتر می فهمد که قدرت هایش به قدرت های روحی مثل قدرت بومیان آمریکا وصل است. پیتر در نبردهایی مرده است، اما دوباره متولد شده است. او لباس مشهور آبی و قرمزش را از دست داده و مدتی در لباس سیاه بوده، اما دوباره آن را به دست آورده است و هر بار با توانایی های جدیدی متولد شده است.