داستان کودکان
گزارش ویژه تحریریه ویکی وبیا

گنج دزد دریایی

 

calendar_today۱۴ خرداد ۱۳۸۷
•
schedule۱ دقیقه مطالعه
•
visibilityتحلیلی و موثق
•
chat_bubble_outline0 دیدگاه
forumsend
photo_cameraتحریریه ویکی وبیا

ترجمه: حمیده احمدیان راد

گنج دزد دریایی

“ده قدم از ایوان و بیست قدم از بوته های گل سرخ، گنج آنجاست!” این را “بلوبرد” یک شب در رؤیای جیمی به او گفت.

بنابراین روز بعد جیمی شروع کرد به کندن زمین. او کند و کند تا سوراخ عمیق شد و کپه ای از خاک بالا رفت.

جیمی به کندن ادامه داد. سوراخ عمیق تر شد و کپه خاک بلندتر شد.

جیمی آن قدر کند تا سوراخ عمیق عمیق شد و کپه خاک بلند بلند شد. او آهی کشید و گفت:” چقدر خسته شدم. دیگر بیشتر از این نمی توانم زمین را بکنم”.

یک دفعه یک چیزی دید…

… اما آن چیز فقط استخوان های ووفی بود. به جای گنج، همه آن چیزی که جیمی پیدا کرده بود استخوان یک سگ بود، با یک سوراخ و یک کپه خاک بزرگ که باید پرش می کرد. جیمی فکر کرد:”دزد دریایی به من دروغ گفت!”

اما موقعی که مادر جیمی دید که چه شده، او را در آغوش گرفت و لبخند زد. او گفت:”ممنونم جیمی. من همیشه دلم می خواست یک بوته گل صد تومانی درست همین جا بکارم. این پنج دلار را بگیر برای این که سوراخش را برایم کندی.

منبع: http://www.magickeys.com/books/pirate/index.html

امتیاز به مطلب
share
محمدرضا کریمی

محمدرضا کریمی

روزنامه‌نگار و تحلیل‌گر ارشد مجله ویکی وبیا
مشاهده همه مقالات

بیش از ۷ سال سابقه تولید محتوا و گزارشگری در زمینه فناوری‌های نوین، اقتصاد دیجیتال و دگرگونی‌های اجتماعی. پیگیر اخبار استارت‌آپ‌های پیشگام و تحلیل‌های مستند.

rocket_launchداستان کودکانstarsگزارش ویژه تحریریه ویکی وبیا

گنج دزد دریایی

 

photo_cameraتحریریه ویکی وبیا

ترجمه: حمیده احمدیان راد

گنج دزد دریایی

“ده قدم از ایوان و بیست قدم از بوته های گل سرخ، گنج آنجاست!” این را “بلوبرد” یک شب در رؤیای جیمی به او گفت.

بنابراین روز بعد جیمی شروع کرد به کندن زمین. او کند و کند تا سوراخ عمیق شد و کپه ای از خاک بالا رفت.

جیمی به کندن ادامه داد. سوراخ عمیق تر شد و کپه خاک بلندتر شد.

جیمی آن قدر کند تا سوراخ عمیق عمیق شد و کپه خاک بلند بلند شد. او آهی کشید و گفت:” چقدر خسته شدم. دیگر بیشتر از این نمی توانم زمین را بکنم”.

یک دفعه یک چیزی دید…

… اما آن چیز فقط استخوان های ووفی بود. به جای گنج، همه آن چیزی که جیمی پیدا کرده بود استخوان یک سگ بود، با یک سوراخ و یک کپه خاک بزرگ که باید پرش می کرد. جیمی فکر کرد:”دزد دریایی به من دروغ گفت!”

اما موقعی که مادر جیمی دید که چه شده، او را در آغوش گرفت و لبخند زد. او گفت:”ممنونم جیمی. من همیشه دلم می خواست یک بوته گل صد تومانی درست همین جا بکارم. این پنج دلار را بگیر برای این که سوراخش را برایم کندی.

منبع: http://www.magickeys.com/books/pirate/index.html

امتیاز به مطلب
share
محمدرضا کریمیروزنامه‌نگار و تحلیل‌گر ارشد مجله ویکی وبیا
calendar_today۱۴ خرداد ۱۳۸۷
schedule۱ دقیقه مطالعه
visibilityتحلیلی و موثق
chat_bubble_outline0 دیدگاه
forumsend

مطالب مرتبط پیشنهادی

نمایش همه

موضوعات و دسته‌ها

mark_email_read

بسته تحلیلی صبحگاهی ویکی وبیا

گزیده برترین یادداشت‌ها و تحلیل‌های روز، رایگان در ایمیل شما

mail
lockحفظ حریم خصوصی شما تضمین شده است، بدون هرزنامه.