وقتی که متن نهایی می شود، زمان ضبط صدای بازیگران ها فرا می رسد. برای حذف هر صدای اضافه ای، بازیگران همه صداهایشان را در استودیوی ضبط، ضبط می کنند. روند دقیق به اولویت های تولید کننده بستگی دارد. در برخی از فیلم ها صدای هر هنرپیشه جدا از دیگران ضبط می شود و او هر خط متن را با تفاوت های لازم در تن و آهنگ صدا می خواند و این صداها ضبط می شود. اما برخی ترجیح می دهند صدای بازیگران را در حالی که با هم کار می کنند ضبط کنند به همان شکلی که نمایش های رادیویی کلاسیک تولید می شدند.
در هر مورد لازم نیست که بازیگران به طور کامل در جلسات ضبط حضور داشته باشند. بعضی از بازیگران ممکن است مشغول به کار دیگری باشند یا به دلایل دیگر در دسترس نباشند. در این شرایط این بازیگران می توانند خطوط مربوط به خود را در تاریخ دیگری بخوانند و بعداً این صداهای ضبط شده جدید را می توان در ضبط نهایی به بقیه کار افزود.
بعد از این که مکالمات بازیگران ضبط شد، زمان اتصال قطعات شنیداری فیلم فرامی رسد. بخش هایی که از هنرپیشه ها ضبط شده گردآوری می شود و مدت آن بسته به طول مدتی که برای نمایش کارتون در نظر گرفته شده و نویسندگان و تهیه کنندگان را راضی می کند تنظیم می شود. سپس این مکالمات به خانه انیمیشن فرستاده می شود.
موقعی که کار نویسنده یا گروه نویسندگان با متن تمام شد، زمان خواندن فیلمنامه حول یک میز (the table read) فرا می رسد. به این ترتیب که همه بازیگران انتخاب شده، کل نویسندگان فیلمنامه و هرکس دیگری که در دفتر که مشغول به کاری نیست در یک اتاق جمع می شوند و روی متن کار می کنند.
خواندن فیلمنامه دور میز خیلی مهم است. زیرا نویسندگان سرانجام می فهمند که کلماتشان موقعی که به صدای بلند بیان می شود چه بازتاب و صوتی پیدا می کند. نویسندگان و تهیه کنندگان از نزدیک به واکنش مخاطبان توجه می کنند و از آن چه که باید انجام دهند یا نباید انجام دهند یادداشت برداری می کنند.
بعد از خواندن فیلمنامه دور یک میز، نویسندگان جمع می شوند تا درباره کل مشکلات بحث کنند و راه هایی را پیدا کنند تا متن را بهبود بخشند. به طور خلاصه نویسندگان و تهیه کنندگان متن نهایی فیلمنامه را درست می کنند بر روی متن ویرایش نهایی را انجام می دهند و مرحله ضبط شروع می شود.
معمولاً تیمی از نویسندگان گرد هم جمع می شوند تا ایده هایشان را درباره داستانی که قرار است انیمیشن شود بیان کنند. بعد از مدت زیادی که صرف جمع آوری فکرهای بکر می شود، تیم نویسندگان محدوده محتوای نهایی داستان ها را مشخص می کنند. سپس تهیه کنندگان انیمیشن هر داستان را به یک نویسنده یا گروه نویسندگان به خصوصی محول می کنند. بعد از آن که نویسنده خلاصه و طرح کلی یک داستان را آماده کرد، تنی چند از نویسندگان دیگر هم جمع می شوند تا درباره داستان بحث کنند. به این ترتیب همه مشکلات را تشخیص می دهند و لطایف جدیدی را پیشنهاد می دهند.
برخلاف نویسندگان برنامه های زنده تلویزیونی، نویسندگان فیلم های انیمیشن خیلی درباره مسایل اجرایی تولید نگرانی ندارند. “دیو کرینسکی” کارگردان اجرایی کارتون “پادشاه هیل” توضیح می دهد که در انیمیشن می توان مکان های زیادی داشت. بنابراین هنگام نوشتن فیلمنامه انیمیشن واقعاً خیلی درباره تولید فیزیکی کار نباید نگرانی داشت. به طور کلی اگر نویسنده بتواند چیزی را تصور کند می تواند آن را در نمایش انیمیشن هم نشان دهد.
در یک نمایش زنده تلویزیونی، این که همه روبات ها و بیگانگان و کشتی های فضایی را برای نمایش دادن درست کرد و یا این که افسانه های علمی تخیلی را به نمایش درآورد گران تمام می شود و کاری پرهزینه است
همچنین کرینسکی می گوید که از انیمیشن لذت می برد چون در آن شخصیت های می توانند کارهایی را انجام دهند که هنرپیشه های واقعی موفق به انجامشان نمی شوند. در انیمیشن شما کمی بیشتر از نمایش های عادی تلویزیونی دستتان باز است.
اما بعضی شرایط هم بدتر از پخش زنده تلویزیونی است. مثلاً در این برنامه ها شما می توانید بشنوید که مخاطبان می خندند و به نتیجه زحمات نویسندگان و تولید کنندگان پاسخ می دهند در حالی که کار انیمیشن با تأخیر همراه است و نمی توان بازتاب آن را سریع دریافت کرد. دریافت نکردن پاسخ فوری باعث می شود تا نویسندگان و تولیدکنندگان خیلی به استعدادشان در زمینه کمدی متکی باشند تا فرایند تهیه انیمیشن طی شود. لازمه این کار هم انجام بسیاری از تجدیدنظرها و بازبینی ها در حین تهیه انیمیشن است.
فرایند تولید یک برنامه زنده تلویزیونی سرراست است. نویسنده ها با متن فیلمنامه هایشان می آیند. هنرمندان متن را مقابل چند دوربین و مخاطبان داخل استودیو اجرا می کنند. فیلم ویرایش و تصحیح می شود و فیلم برای پخش آماده است. نحوه تولید یک برنامه تلویزیونی به بیان ساده این چنین است. تولید یک برنامه انیمیشن تلویزیونی خیلی بیشتر کار می برد و افراد زیادی صدها ساعت برای درست کردن آن کار می کنند.
در انیمیشن های سنتی، استاندارد این است که هر طرحی (فریم) در انیمیشن باید به وسیله دست کشیده شود. مقدار فیلمی که یک انیمیشن 30 دقیقه ای را تشکیل می دهد، 30000 فریم جداگانه دارد.
میکی موس, مشهورترین شخصیت کارتون های والت دیسنی است. اولین بار این شخصیت در 18 نوامبر 1928 در تئاتر کلونی در نیویورک سیتی, در کارتونی به نام ویلی استیم بوت (قایق بخار ویلی) معرفی شد و بعد میکی به ستاره بیش از 120 کارتون مختلف تبدیل شد. میکی موس همچنین به ستاره نمایش تلویزیونی “باشگاه میکی موس” در دهه 1950 تبدیل شد.
در طراحی های اولیه میکی موس, شکل دایره برای سر, بدن و گوش های میکی موس به کار می رفت. در دهه 1930, طراحی جدید و جالب توجهی برای میکی به عنوان بدنش به کار رفت. این طوری بدن میکی موس گلابی شکل تر شد و مردمک به چشم هایش اضافه شد تا به میزان بیان حالات مختلف او اضافه کند. بعداً, انیماتورهای دهه 1940 یک پرسپکتیو (حالت سه بعدی) را که گوش های میکی موس هم جزو آن بود به او می افزایند و به آن یک شکل سه بعدی می دهند. این تغییر, مدت کوتاهی دوام آورد. میکی موس امروزی بیشتر همانند همانی است که در روزهای اولیه ظاهر شد. به استثنای تغییری که در اینجا و آنجای تن پوشش انجام شد.
صدای میکی موس به وسیله خود دیسنی صداگذاری شد. بعداً این وظایف را جیم مکدونالد انجام داد و امروزه وین آلوین صدای متمایز میکی را ایجاد می کند.
“کشتی بخار ویلی” اولین کارتون میکی موس بود که پخش شد و اولین کارتونی بود که صداگذاری همزمان داشت. والت دیسنی قبل از این که ساخت میکی موس را شروع کند, اسوالد خرگوش خوش شانس را می ساخت. ولی به خاطر مسایل مالی, دیگر به ساخت آن ادامه نداد. بعد والت دیسنی تیمی تشکیل داد تا میکی موس را بیافریند. در کشتی بخار ویلی, میکی پادوی روی عرشه یک کشتی رودخانه ای است. مینی شخصیت دختر کارتون از کارهای میکی کیف می کند. میکی برای بازی هایش از همه حیوانات مزرعه به عنوان ابزار جلب توجه استفاده می کند. ولی کاپیتان پیت دیکتاتور منش از کارهای او خوشش نمی آید و در نهایت میکی مجبور می شود به عنوان تنبیه در یک گوشه ای سیب زمینی ها را پوست بکند.
این کارتون در تئاتر کلونی در نیویورک پخش شد. این تاریخ, تاریخ تولد میکی موس شناخته می شود.
300 ظاهراً داستان نبردی ست که در 480 پیش از میلاد در تنگه باریکی به نام ترموپیل درگرفت و طی آن تعدادی بیش از 300 نفر سرباز اسپارتی (یونانی) قبل از این که ارتش پارس کاملاً نابودشان کند، مدتی آنها را معطل کردند. اما این فیلم کار کمی با تاریخ دارد و همه چیز با تبلیغات جنگی انجام می گیرد. فیلم همه افسانه ها و اسطوره های نژادپرستانه را به کار می گیرد تا یونانیان (اسپارتی ها) باشکوه را به عنوان مدافعان تمدن غربی و پارسی ها (ایران امروز) بدنام را به عنوان شرقی وحشی نشان دهد. چنین فیلمی شیوه های نژادپرستانه “گوبلز” وزیر تبلیغات آلمان نازی قدیم را به نمایش می گذارد. تمهیدات بی شماری صورت می گیرد تا پارسی ها را جانورانی از ایل و تبار آسیایی (مثل مغول ها) نشان دهد. تم نژادپرستی شدید این فیلم تقریباً تماشای آن را غیر قابل تحمل می کند.
هرچه ژنرال های اسپارتی می گویند سربازان با جواب بله سرورم انجام می دهند
می توانم تصور کنم که جنگ سالاران پنتاگون هنگام تماشای این فیلم آب از دهانشان سرازیر می شود. آنها عاشق ارتشی هستند که همه بچه مثبت هستند. سربازان اسپارتی می گویند:”بله سرورم” و هرچیزی که ژنرال ها فرمان می دهند انجام می دهند و تنها جاه طلبی شان این است که در یک نبرد بمیرند.
پسرهای بد (پارسی ها) ماسک های میمون مانند می زنند (آنها در این فیلم چنین اند) و معمولاً حتی بدتر از فیل ها و دیوهایی که در فیلم و نبرد هستند به نظر می رسند.
به دنبال همان فرمول همیشگی فیلم های جنگی آمریکایی که چهره واقعیت را مخدوش می کند، هزاران پسر بد به صورت دسته جمعی کشته می شوند (حتی در حرکت آهسته slow motion). سپس یک اسپارتی کشته می شود و پسران خوب واقعاً دیوانه می شوند و برای خونخواهی سوگند می خورند. برای کارگردان، یکی از آنها به هزاران نفر از پارسی ها می ارزد!
فیلم 300 به دنبال همان فرمول همیشگی فیلم های جنگی آمریکایی چهره واقعیت را مخدوش می کند
کلیشه اهانت آمیز دیگر که از فرمول های زباله شده و خاک خورده دیگر هالیوود است، نمایش دادن یک شخص شریر است. خائن که در میان اسپارتی هاست، انسانی ست که شدیداً از ریخت افتاده و اتفاقاً به نظر می رسد درست شبیه به پسرهای بد پارسی باشد. این فیلم آوازی را در سال 1968 به یاد می آورد که جوخه های مرگ پنتاگون در جنگ ویتنام را ستایش می کردند. در حالی که سال 1968 سال حرکت واقعی ضد جنگ میان مردم و مقاومت بر ضد رشد جنگ به خصوص میان سربازان بود. این سال، سالی بود که به شکل باورنکردنی ای بین گفته های رسانه های سرمایه داری و آن چه که حکومت درباره جنگ می گفت و آن چه که مردم فکر می کردند شکاف افتاد.
آیا شرایط حالا شبیه به شرایط سال 1968 است؟
خبر بد برای پنتاگون در عراق است که همان از دست دادن جنگ استعماری وحشتناک عراق است که هرچه بیشتر غیرمردمی می شود. حالا آنها فیلمی درست می کنند که خلاف این را نشان دهد. بنابراین برای پنتاگون در سال 2007 آرزو جای واقعیت را می گیرد. همان طور که جنگ در عراق حمایت مردمی اش را از دست می دهد، سربازان آمریکایی بیشتر و بیشتر باور می کنند که در حالی که آنها آهن شلیک می کنند، شرکت های نفتی آمریکایی سرگرم استخراج نفت هستند و رکورد سودهای نفتی را می شکند. سربازان آمریکایی می دانند که موقعی که به خانه برمی گردند شرایطی مثل جنگ ویتنام خواهند داشت. فیلم 300 هم تأثیری ندارد. در آخر واقعیت همیشه آرزو را تحت الشعاع قرار می دهد. چنان که پنتاگون از آن وحشت خواهد کرد.
چنان که کارگردان فیلم می گوید ایجاد چشم اندازهای سرد و تخیلی مهم تر از انطباق با واقعیت تاریخی بود. در نتیجه فیلم اشتباه و مبالغه آمیز است. چون سعی شده, سنت نقال های قدیمی حفظ شود که همه چیز را زیادی بزرگ نشان می دادند. بنابراین به عنوان مثال قد خشایارشا هشت پا نشان داده شده. سازندگان فیلم می گویند هر چند که این موضوعات با واقعیت نمی خواند اما اگر تاریخ هرودوت را هم بخوانید آن را همین طور غلوآمیز می یابید. در فیلم “ارباب حلقه ها” هم همین برنامه پیاده شد.
در این فیلم همسر لئونیداس شاه یعنی ملکه “جورجورا” هم اختراع شد. راهی برای این که به خاطر مخاطبان بیاورد که در اسپارت چه اتفاقاتی رخ می دهد.
لئونیداس و ملکه جورجورا در مقابل پیام رسان ایرانی. ملکه جورجورا یکی از اختراعات این فیلم بود
سازندگان فیلم تصاویر زیادی از لباس مردم آن دوره و سلاح هایشان و نحوه جنگیدنشان کشیدند. اما خودشان اذعان می کنند که هیچ کس واقعاً نمی داند که آیا چیزهایی که در فیلم به تصویر کشیده شد درست است یا نادرست! در حالی که با وجود گنجینه ای که در تخت جمشید هست ما شمه ای از لباس های دوران هخامنشی می دانیم. در حالی که لباس های ایرانی در فیلم بسیار بد طراحی شده. سازندگان فیلم می گویند ما بیشتر به کتاب فرانک میلر (کتاب داستانی مصوری که فیلم از روی آن ساخته شد) علاقه مند بودیم تا اقتباس تاریخی از آن رویداد.
فرمانده فناناپذیران که نیروی جنگجوی خبره خشایارشا بودند. ایرانیان در این فیلم یا سیه چرده بودند با لباس های عربی مانند یا ماسک های میمون زده بودند.
فرانک میلر هم در کتابش ارتش “فناناپذیر و خبره” خشایارشا را به قول خودش به خاطر علاقه به هنر ژاپنی شبیه به ژاپنی های قدیم نشان داده بود. در فیلم هم ایرانی ها در واقع ماسک میمون زده بودند. سربازان ایرانی بر خلاف چهره نژاد ایرانی سیه چرده بودند و خود خشایارشا به یک سیاه پوست شبیه بود و پوشش وی هیچ نشانی از لباس های عهد هخامنشی نداشت (در واقع پوشش قابل توجهی نداشت). در حالی که در کتب تاریخی قدیم خود یونانیان, ایرانیان به عنوان زیباترین مردم مورد ستایش قرار گرفته اند.
یکی از اشتباهات این فیلم از نظر واقعیت تاریخی این است که سپاه ایران را صد هزار نفر و سپاه اسپارت را تنها 300 نفر نشان می دهد که هیچ یک از این ارقام درست نیست.
بدن یونانی ها هم بیشتر لخت و با شنل های قرمز طراحی شد. بعد درباره درازی ریش لئونید تا میزان خشونت این فیلم سینمایی بحث کردند. شبیه به گرافیک داستان فرانک میلر “جرارد باتلر” بازیگر نقش لئونیداس نیمه لخت بود و شنلی را مورد استفاده قرار می داد. هرچند که به قول جرارد باتلر ممکن بود وقتی قدم می زند ناگهان از گردن به عقب کشیده شود. چون کسی روی شنلش ایستاده بود. در فیلم یونانی ها با هیکل های ورزیده و متناسب به تصویر کشیده می شوند که نماینده تمدن اند و ایرانیان بربر آمده اند تا جلوی دموکراسی و تمدن آنها را سد کنند. آنها می خواهند زنان و پیران یونانی را به بردگی بکشند و سپاه ایران هم بردگان شاهند.
در سال 1999، داستانی گرافیکی به وسیله مؤلف و تصویرگری به نام “فرانک میلر” نوشته و نقاشی شد. این داستان بر اساس این ادعا نوشته شد که یک ارتش 300 نفری (مورخان می گویند تعداد واقعی آنها خیلی بیشتر از 300 نفر بوده است) از جنگجویان اسپارتی (یونانی) به رهبری شخصی به نام لئونیداس شاه, سپاه صدهزار نفری ایرانیان به رهبری خشایارشا را در یک تنگه باریک به نام “ترموپیل” چند بار متوقف کردند (مورخان می گویند تعداد سربازان ایرانی در این فیلم اغراق آمیز است). هر چند که سرانجام سپاه عظیم و پرشمار ایران بر اسپارتی ها پیروز می شود.
در طرف چپ یک تصویر از داستان گرافیکی فرانک میلر را می بینید و در طرف راست یک صحنه از فیلم 300 را مشاهده می کنید
در واقع غربی ها معمولاً علاقه مندند نشان دهند تعداد کمی از آنها قادرند انبوهی از کسانی از اقوام دیگر را که به نظر آنها بربر و وحشی هستند (چنان که ایرانی ها را در این فیلم نشان می دهند) شکست دهند.
کتاب میلر به شکلی که غربی ها علاقه مندند به وسیله کارگردانی به نام “زاک اسنایدر” به فیلم سینمایی ای به نام 300 تبدیل شد. این فیلم با ارتشی از هنرمندان, تکنسین ها, تعلیم دهندگان و کسانی که کارهای نمایشی انجام می دهند ساخته شد و حالت آن بسیار غیرواقعی و کاملاً به حالت انیمیشن های رایانه ای از آب درآمد. با این حال همان هفته اول 70 میلیون دلار فروش کرد و جنجال زیادی به پا کرد.
فرانک میلر نویسنده کتابی که فیلم 300 براساس آن ساخته شد گفته:”وقتی که بچه بودم نسخه فیلمی از این واقعه را دیدم. از آن زمان این فیلم مرا تسخیر کرد. چنان که به خودم گفتم وقتی در کارم حرفه ای شدم روایت را به شکل داستان در می آورم. اما هرگز نمی خواستم داستان را برای فیلم شدن بنویسم. اما اشتیاق زاک برای فیلم کردن داستان مرا تحت تأثیر قرار داد.”
در تبدیل داستان به فیلم سینمایی، اختیاراتی که اسنایدر در استودیو داشت باعث شد، فیلم حماسی ای به وجود آورد و آن را خیلی ارزان تر از فیلم های “الکساندر” و فیلم “تروی” که همزمان به عنوان فیلم هایی گران در هالیوود در حال ساخته شدن بودند، بسازد. هزینه این فیلم 65 میلیون دلار شد.
“جرارد باتلر” نقش رهبر فرمانده ای به نام لئونیداس فرمانده اسپارتی ها (یونانی ها) را بازی می کند. او در حقیقت یک جنگجوی عصر قدیم است. جرارد باتلر یک بومی 37 ساله گلاسکوی انگلیس است. او یک بار دیگر هم در سال 2001 در فیلم تلویزیونی آتیلای هون نقش یک جنگاور عصر قدیم را بازی کرده بود. اما در سال 2004 در فیلم “فرانکی عزیز بازی کرد و همین “گلدمن” تهیه کننده فیلم 300 را جذب کرد. چون در این فیلم به قول گلدمن “باتلر شخصیتی بود که می خواستید تماشایش کنید. او کسی ست که هرکسی را شاه می کند.
لئونیداس (جرارد باتلر) سپرش را مقابل توفان تیرهایی که از ارتش ایران می رسد حایل کرده است!
نقش مقابل او را “رودریگو سانتارو” یک هنرپیشه برزیلی بازی می کند که قرار است حاکم پارسی بانفوذی به اسم خشایارشا باشد. در اسطوره های تاریخی خشایارشاه مردی با ریش موجدار و کلاه بلند تصویر می شود.
اما در کتاب میلر او یک غول هشت پایی ست که ریش اصلاح شده و هیبت ترسناکی دارد و یک عالمه زنجیر از خودش آویزان کرده است و با صدای غیر زمینی و آن جهانی که با این تصویر متناسب است, صحبت می کند. اسنایدر از بازیگر نقش خشایارشا می خواهد صدایی لرزه آور داشته باشد. سانتارو می گوید:”زاک از من خواست صدایم تا حد ممکن یواش باشد تا بعد در رایانه به صدایم حالت انعکاسی بدهند تا صدا بلند شود.”
وی می افزاید:”من سعی کردم نقش خشایارشا را چنان بازی کنم که انگار او انسان نیست. بلکه یک مخلوق است یا یک شیء یا موجود است. بنابراین آن صدا با این قامت هفت پایی و شخصیت به هم می آید!”
خشایارشا (رودریگو سانتارو) در فیلم 300 که بر خلاف واقعیات تاریخی شخصیت پردازی و گریم شده است
سانتارو وقتی در فیلم قبلیش بازی کرده بود, ناچار شده بود 40 پوند از وزنش را کم کند و در نتیجه استخوانی و لاغر شده بود. بنابراین باید اسنایدر را قانع می کرد که می تواند به اندازه ای گنده شود که نقش خشایارشا را بازی کند و این کار را با تمرین بدنی و یک رژیم غذایی با پروتئین زیاد انجام داد. سانتارو می گوید:”من نمی خواستم عضلانی باشم. اما باید در نقش یک هیبت عظیم بازی می کردم. همچنین باید طوری با بدنم کار می کردم که زبان درستی برای رفتار یک شاه-خدا باشد!”
سانتارو تاریخ هرودوت را بررسی کرد و نتیجه گرفت که خشایارشا یک خودبزرگ بین مغرور و بی ثبات و در عین حال سست و بدون اعتماد به نفس و ضعیف و وحشت زده است! تنها سانتارو نتیجه گرفت که او یک شیطان نبوده است! سانتارو 31 ساله بومی ریودوژانیروی برزیل است که در آمریکا هم به خوبی شناخته شده است.
سانتارو قبول کرد که موی بدنش را با موم از ته بزند. سرش را هم تراشید. فقط خطی را در ابروهایش به جا گذاشت تا جای ابرو با لاستیک پوشانده شود. بخش های دیگر صورتش هم دستکاری شد تا ظاهر خشایارشا با شخصیتی که از او اختراع کرده اند جور در بیاید. سانتارو می گوید:” احساسم مثل یک مخلوق دوزیست بود و این در پروراندن شخصیت خشایارشا به من کمک کرد! زنجیرهایی که از خودم آویزان می کردم به قدری سنگین بودند که وزنشان را احساس می کردم. اما فکر می کردم این بخشی از نقش یک خدای خودخوانده است که واقعاً باور داشت ورای هرچیز و هرکس بر روی سیاره زمین است.
بسیاری از شما فیلم هایی درباره دراکولا دیده اید یا درباره آن شنیده اید. آیا می دانید این فیلم ها بر اساس رمانی ساخته شده اند که شخصیت اصلی آن ریشه های تاریخی دارد؟ دراکولا نام رمانی است که در سال 1897 به وسیله نویسنده ایرلندی، برم استوکر بر اساس خصوصیات کنت دراکولای خون آشام نوشته شد. با این که استوکر این خون آشام را از خودش اختراع نکرده بود، اما بعد از انتشار رمان او, در قرن 20 و 21 تعداد زیادی فیلم و تئاتر از روی آن ساخته شد.
استوکر قبل از نوشتن کتاب دراکولا، هفت سال را در میان داستان ها و فولکورهای اروپایی به جست و جو درباره خون آشام ها سپری کرد.
البته هر چند که دراکولای اصلی رومانیایی بود، ولی بخش هایی از کتاب خون آشام در شهر وایتبای جریان دارد که در آن زمان استوکر در آن جا زندگی می کرد.