داستان کودکان
گزارش ویژه تحریریه ویکی وبیا

داستان رستم پهلوان

نویسنده و تصویرگر: حمیده احمدیان راد در زمان هاي خيلي دور پسري متولد شد كه اسم او را رستم گذاشتند. زال پدر رستم دوست سیمرغ بود. رستم موقع تولد آن قدر درشت بود كه از شكم مادرش بيرون نمي آمد. براي همين زال يكي از پرهايي را كه سيمرغ به او داده بود سوزاند تا…

calendar_today۱۲ آذر ۱۳۸۶
•
schedule۲ دقیقه مطالعه
•
visibilityتحلیلی و موثق
•
chat_bubble_outline0 دیدگاه
forumsend
داستان رستم پهلوان
photo_cameraتحریریه ویکی وبیا
داستان رستم
نویسنده و تصویرگر: حمیده احمدیان راد

در زمان های خیلی دور پسری متولد شد که اسم او را رستم گذاشتند. زال پدر رستم دوست سیمرغ بود. رستم موقع تولد آن قدر درشت بود که از شکم مادرش بیرون نمی آمد. برای همین زال یکی از پرهایی را که سیمرغ به او داده بود سوزاند تا سیمرغ به کمکش بیاید. سیمرغ با نوعی عمل جراحی رستم را به دنیا آورد.

داستان رستم

می گویند رستم اولین بچه ای ست که به این شکل متولد شد.

رستم قوی و باهوش بود. پدربزرگ رستم هم پهلوانی قوی بود. او به رستم نصیحت کرد هیچ وقت بدی نکند و فقط به راه خدا و راه راست برود.

شبی  فیلی طنابش را پاره کرد و به مردم حمله کرد. رستم رفت تا نگذارد فیل به مردم آسیب برساند. فیل خرطومش را بلند کرد تا به رستم صدمه بزند. ولی رستم قوی تر بود و فیل را تنبیه کرد.

داستان رستم

روزی پدر رستم به او گفت:”قلعه خیلی بزرگی هست. شاه به نیای تو نریمان دستور داده بود قلعه را بگیرد. نیای تو یک سال جلوی در بود. آخر سنگی انداختند و او را کشتند.

مردم قلعه هیچ وقت از قلعه بیرون نمی آیند. چون خودشان در داخل قلعه خوراک و پوشاکشان را به دست می آورند و طلا هم دارند. تنها چیزی که خیلی دوست دارند و آن را می خواهند نمک است. تو کاروانی از شتر بردار. بر پشتشان نمک بگذار و به قلعه آنها برو.”

رستم در بار نمک چند نفر را قایم کرد و به طرف قلعه به راه افتاد.

قلعه خیلی بزرگ بود. وقتی سربازان قلعه فهمیدند رستم بار نمک دارد، او را به داخل قلعه راه دادند. رستم تا شب نمک ها را فروخت. شب که همه خوابیدند رستم و کسانی که در بار نمک قایم شده بودند به سربازان حمله کردند و قلعه را گرفتند.

داستان رستم

بعد از این که رستم قلعه را گرفت به شهرش برگشت. در شهر برایش  گله های اسب آوردند تا از بینشان اسب خودش را پیدا کند. هر اسبی که می آمد رستم دستش را پشت آن فشار می داد. آن قدر زور رستم زیاد بود که پشت اسب ها خم می شد و شکمشان به زمین می رسید. آخر رستم اسبش را پیدا کرد. این اسب رخش نام داشت. مثل فیل قوی بود. پاهایش کوتاه و چشمانش سیاه و بسیار تیز بود. چوپانی که اسب را آورده بود گفت:”قیمت این اسب بروبوم ایران است.” یعنی رستم با اسبش باید از ایران حفاظت کند.

حالا رستم پهلوانی قوی و باهوش بود که دشمنان ایران از او می ترسیدند.

امتیاز به مطلب

سوالات متداول

داستان رستم پهلوان چیست؟expand_more

در زمان هاي خيلي دور پسري متولد شد كه اسم او را رستم گذاشتند. زال پدر رستم دوست سیمرغ بود. رستم موقع تولد آن قدر درشت بود كه از شكم مادرش بيرون نمي آمد. براي همين زال يكي از پرهايي را كه سيمرغ به او داده بود سوزاند تا سيمرغ به كمكش بيايد. سيمرغ با نوعی عمل جراحی رستم را به دنیا آورد.

داستان رستم پهلوان درباره چیست؟expand_more

نویسنده و تصویرگر: حمیده احمدیان راد در زمان هاي خيلي دور پسري متولد شد كه اسم او را رستم گذاشتند. زال پدر رستم دوست سیمرغ بود. رستم موقع تولد آن قدر درشت بود كه از شكم مادرش بيرون نمي آمد. براي همين زال يكي از پرهايي را كه سيمرغ به او داده بود سوزاند تا…

share
محمدرضا کریمی

محمدرضا کریمی

روزنامه‌نگار و تحلیل‌گر ارشد مجله ویکی وبیا
مشاهده همه مقالات

بیش از ۷ سال سابقه تولید محتوا و گزارشگری در زمینه فناوری‌های نوین، اقتصاد دیجیتال و دگرگونی‌های اجتماعی. پیگیر اخبار استارت‌آپ‌های پیشگام و تحلیل‌های مستند.

rocket_launchداستان کودکانstarsگزارش ویژه تحریریه ویکی وبیا

داستان رستم پهلوان

نویسنده و تصویرگر: حمیده احمدیان راد در زمان هاي خيلي دور پسري متولد شد كه اسم او را رستم گذاشتند. زال پدر رستم دوست سیمرغ بود. رستم موقع تولد آن قدر درشت بود كه از شكم مادرش بيرون نمي آمد. براي همين زال يكي از پرهايي را كه سيمرغ به او داده بود سوزاند تا…

داستان رستم پهلوان
photo_cameraتحریریه ویکی وبیا
داستان رستم
نویسنده و تصویرگر: حمیده احمدیان راد

در زمان های خیلی دور پسری متولد شد که اسم او را رستم گذاشتند. زال پدر رستم دوست سیمرغ بود. رستم موقع تولد آن قدر درشت بود که از شکم مادرش بیرون نمی آمد. برای همین زال یکی از پرهایی را که سیمرغ به او داده بود سوزاند تا سیمرغ به کمکش بیاید. سیمرغ با نوعی عمل جراحی رستم را به دنیا آورد.

داستان رستم

می گویند رستم اولین بچه ای ست که به این شکل متولد شد.

رستم قوی و باهوش بود. پدربزرگ رستم هم پهلوانی قوی بود. او به رستم نصیحت کرد هیچ وقت بدی نکند و فقط به راه خدا و راه راست برود.

شبی  فیلی طنابش را پاره کرد و به مردم حمله کرد. رستم رفت تا نگذارد فیل به مردم آسیب برساند. فیل خرطومش را بلند کرد تا به رستم صدمه بزند. ولی رستم قوی تر بود و فیل را تنبیه کرد.

داستان رستم

روزی پدر رستم به او گفت:”قلعه خیلی بزرگی هست. شاه به نیای تو نریمان دستور داده بود قلعه را بگیرد. نیای تو یک سال جلوی در بود. آخر سنگی انداختند و او را کشتند.

مردم قلعه هیچ وقت از قلعه بیرون نمی آیند. چون خودشان در داخل قلعه خوراک و پوشاکشان را به دست می آورند و طلا هم دارند. تنها چیزی که خیلی دوست دارند و آن را می خواهند نمک است. تو کاروانی از شتر بردار. بر پشتشان نمک بگذار و به قلعه آنها برو.”

رستم در بار نمک چند نفر را قایم کرد و به طرف قلعه به راه افتاد.

قلعه خیلی بزرگ بود. وقتی سربازان قلعه فهمیدند رستم بار نمک دارد، او را به داخل قلعه راه دادند. رستم تا شب نمک ها را فروخت. شب که همه خوابیدند رستم و کسانی که در بار نمک قایم شده بودند به سربازان حمله کردند و قلعه را گرفتند.

داستان رستم

بعد از این که رستم قلعه را گرفت به شهرش برگشت. در شهر برایش  گله های اسب آوردند تا از بینشان اسب خودش را پیدا کند. هر اسبی که می آمد رستم دستش را پشت آن فشار می داد. آن قدر زور رستم زیاد بود که پشت اسب ها خم می شد و شکمشان به زمین می رسید. آخر رستم اسبش را پیدا کرد. این اسب رخش نام داشت. مثل فیل قوی بود. پاهایش کوتاه و چشمانش سیاه و بسیار تیز بود. چوپانی که اسب را آورده بود گفت:”قیمت این اسب بروبوم ایران است.” یعنی رستم با اسبش باید از ایران حفاظت کند.

حالا رستم پهلوانی قوی و باهوش بود که دشمنان ایران از او می ترسیدند.

امتیاز به مطلب

سوالات متداول

داستان رستم پهلوان چیست؟expand_more

در زمان هاي خيلي دور پسري متولد شد كه اسم او را رستم گذاشتند. زال پدر رستم دوست سیمرغ بود. رستم موقع تولد آن قدر درشت بود كه از شكم مادرش بيرون نمي آمد. براي همين زال يكي از پرهايي را كه سيمرغ به او داده بود سوزاند تا سيمرغ به كمكش بيايد. سيمرغ با نوعی عمل جراحی رستم را به دنیا آورد.

داستان رستم پهلوان درباره چیست؟expand_more

نویسنده و تصویرگر: حمیده احمدیان راد در زمان هاي خيلي دور پسري متولد شد كه اسم او را رستم گذاشتند. زال پدر رستم دوست سیمرغ بود. رستم موقع تولد آن قدر درشت بود كه از شكم مادرش بيرون نمي آمد. براي همين زال يكي از پرهايي را كه سيمرغ به او داده بود سوزاند تا…

share
محمدرضا کریمیروزنامه‌نگار و تحلیل‌گر ارشد مجله ویکی وبیا
calendar_today۱۲ آذر ۱۳۸۶
schedule۲ دقیقه مطالعه
visibilityتحلیلی و موثق
chat_bubble_outline0 دیدگاه
forumsend

مطالب مرتبط پیشنهادی

نمایش همه

موضوعات و دسته‌ها

mark_email_read

بسته تحلیلی صبحگاهی ویکی وبیا

گزیده برترین یادداشت‌ها و تحلیل‌های روز، رایگان در ایمیل شما

mail
lockحفظ حریم خصوصی شما تضمین شده است، بدون هرزنامه.