داستان کودکان
گزارش ویژه تحریریه ویکی وبیا

وقتی آقای گرگ آقای حلزون را دید

نويسنده: جين آگاپيت Jean Agapith ترجمه: حمیده احمدیان راد آقاي گرگ ديگر داشت خيلي پير مي شد و بايد بيشتر مراقب سلامتي اش بود. او ساعت ها و ساعت ها در ميان يك دره زيبا قدم زد تا اين كه به يك درخت بزرگ رسيد. آقاي گرگ خيلي خسته بود و مي خواست استراحت كند.…

calendar_today۷ دی ۱۳۸۶
•
schedule۵ دقیقه مطالعه
•
visibilityتحلیلی و موثق
•
chat_bubble_outline0 دیدگاه
forumsend
وقتی آقای گرگ آقای حلزون را دید
photo_cameraتحریریه ویکی وبیا

نویسنده: جین آگاپیت

Jean Agapith

ترجمه: حمیده احمدیان راد

وقتي آقاي گرگ آقاي حلزون را ديد

آقای گرگ دیگر داشت خیلی پیر می شد و باید بیشتر مراقب سلامتی اش بود. او ساعت ها و ساعت ها در میان یک دره زیبا قدم زد تا این که به یک درخت بزرگ رسید. آقای گرگ خیلی خسته بود و می خواست استراحت کند. اما احتیاج داشت که در جای امنی استراحت کند. او با مهربانی به درخت گفت:”خواهش می کنم بازشو تا بتوانم در پناه تو استراحت کنم.”

وقتي آقاي گرگ آقاي حلزون را ديد

درخت بازشد به طوری  که آقای گرگ توانست داخل شود و استراحت کند. بعد بسته شد تا او را در امان نگه دارد. آقای گرگ ساعت ها خوابید. موقعی که بیدار شد نتوانست به یاد بیاورد که چه گفته که درخت باز شده. بنابراین به درخت گفت:”آقای درخت اجازه بده که بیایم بیرون.” اما هیچ اتفاقی نیفتاد. آقای گرگ دوباره گفت:”خواهش می کنم همین حالا به من اجازه بده که بیایم بیرون!” دوباره هیچ اتفاقی نیفتاد. درخت حتی غژغژ صدا هم نکرد. آقای گرگ با مشت به درخت کوبید. اما درخت باز نشد. آقای درخت از دست آقای گرگ عصبانی بود. چون که آقای گرگ اولین بار که از درخت خواست بازشود، نگفت خواهش می کنم!

پرنده ها صدای آقای گرگ را که داخل درخت فریاد می زد شنیدند و پایین آمدند تا درخت را با نوکشان سوراخ کنند و کمک کنند تا از درخت بیرون بیاید. اما آنها خیلی کوچک بودند و درخت خیلی بزرگ بود! آخرسر آقای دارکوب پایین آمد و سوراخی در درخت ایجاد کرد. با این که این سوراخ خیلی کوچک بود، اما باعث شد منقار آقای دارکوب خم شود! یعنی این که بیشتر از این نمی توانست به درخت نوک بزند.

آقای گرگ یک دستش را بیرون سوراخ گذاشت. اما خودش اندازه سوراخ نبود. سپس سعی کرد پایش را بیرون بگذارد. اما بازهم در سوراخ جا نشد تا از آن بیرون بیاید. آقای گرگ باید راهی پیدا می کرد و فرار می کرد. آقای گرگ می دانست که باید راهی وجود داشته باشد. او ناله کرد:”ای درخت پیر زشت فقط به من اجازه بده که بیایم بیرون!” اما باز هم هیچ اتفاقی نیفتاد. فقط سکوت اطرافش بود.

وقتي آقاي گرگ آقاي حلزون را ديد

آقای گرگ تصمیم گرفت بازوهایش را یکی یکی بکند و آنها را خارج از سوراخ کوچک بگذارد. سپس پاهایش را کند و آنها را از سوراخ بیرون گذاشت. او بدنش را هم کند و آن را بیرون سوراخ گذاشت. آقای گرگ فکر کرد:” به تو نشان خواهم داد آقای درخت. تو نمی توانی من را این جا نگهداری.”

بعد آقای گرگ سعی کرد تا سرش را از میان سوراخ بیرون بیاورد. اما سرش خیلی بزرگ بود و گوش هایش در راه ماند. بنابراین گوش هایش را درآورد و آنها را خارج از سوراخ گذاشت. دوباره سعی کرد تا سرش را بیرون بیاورد. اما چشم هایش

خیلی بزرگ بود. آقای گرگ چشم هایش را در آورد و آنها را از از سوراخ بیرون انداخت.

آقای کلاغ چشم ها را دید و به پایین پرواز کرد تا آنها را بردارد. سپس آقای کلاغ با چشم های آقای گرگ به بالای درخت پرواز کرد. آنها چشم های خیلی زیبایی بودند. آبی به رنگ آسمان و جواهرهایی بودند که می شد آنها را در جایی پنهان کرد.

وقتي آقاي گرگ آقاي حلزون را ديد

سرانجام آقای گرگ سرش را از میان سوراخ بیرون انداخت. بعد بیرون از درخت همه اعضای بدنش را سرجای خودش برگرداند و دوباره یک گرگ کامل شد. اما بعد از این که سرش را سرجایش گذاشت نتوانست چشم هایش را پیدا کند. همه حواسش را به کار گرفت. گوش هایش تیز شدند تا چیزی از چشم ها پیدا کنند. اما نتوانست هیچ صدایی از چشم هایش بشنود. انگشتانش به اطراف دقیق شدند تا چیزی را حس کنند. اما هیچ چشمی پیدا نشد.

آقای گرگ می دانست که نباید به حیوانات دیگر اجازه دهد بفهمند کور شده است. احساس کرد که یک بوته گل وحشی در اطرافش است. دوتا گلبرگ گل سرخ را به جای چشم هایش گذاشت. این می توانست برای مدت کمی کورشدنش را پنهان کند. اما باید باز هم دنبال چشم هایش می گشت. حتماً چشم هایش در همین نزدیکی ها بودند!

وقتي آقاي گرگ آقاي حلزون را ديد

در همین موقع آقای حلزون آقای گرگ را با گلبرگ های گل سرخ در چشم هایش دید. او از آقای گرگ پرسید:”چرا این گلبرگ های گل سرخ را در چشم هایت گذاشته ای؟”

آقای گرگ گفت:”چون که آنها خیلی زیبا هستند. آنها رنگ های دوست داشتنی ای دارند. اگر می خواهی می توانی آنها را امتحان کنی. من هم چشم هایت را برایت نگه می دارم.”

آقای حلزون چشم هایش را درآورد. آنها را در دست های آقای گرگ گذاشت و گلبرگ های گل سرخ را در چشم هایش قرار داد. بعد آقای گرگ چشم های آقای حلزون را داخل سر خودش گذاشت و با دم بلندش آن را جابه جا کرد.

وقتي آقاي گرگ آقاي حلزون را ديد

تا امروز آقای حلزون با سر رو به پایین، سینه خیز دنبال چشم هایش می گردد و همه گرگ ها به جای چشم های آبی چشم های قهوه ای دارند. چون که وقتی که آقای گرگ چشم های آقای حلزون را گرفت بدذات بود و آقای کلاغ هنوز چشم های آبی زیبا را در مکان ناشناخته ای پنهان کرده است. اما نمی تواند آنها را برگرداند. چون مکان اسرارآمیزی که آنها را در آن پنهان کرده به قدری پنهانی است که خود آقای کلاغ هم نمی تواند آن را پیدا کند!

وقتي آقاي گرگ آقاي حلزون را ديد

امتیاز به مطلب

سوالات متداول

وقتی آقای گرگ آقای حلزون را دید درباره چیست؟expand_more

نويسنده: جين آگاپيت Jean Agapith ترجمه: حمیده احمدیان راد آقاي گرگ ديگر داشت خيلي پير مي شد و بايد بيشتر مراقب سلامتي اش بود. او ساعت ها و ساعت ها در ميان يك دره زيبا قدم زد تا اين كه به يك درخت بزرگ رسيد. آقاي گرگ خيلي خسته بود و مي خواست استراحت كند.…

share
محمدرضا کریمی

محمدرضا کریمی

روزنامه‌نگار و تحلیل‌گر ارشد مجله ویکی وبیا
مشاهده همه مقالات

بیش از ۷ سال سابقه تولید محتوا و گزارشگری در زمینه فناوری‌های نوین، اقتصاد دیجیتال و دگرگونی‌های اجتماعی. پیگیر اخبار استارت‌آپ‌های پیشگام و تحلیل‌های مستند.

rocket_launchداستان کودکانstarsگزارش ویژه تحریریه ویکی وبیا

وقتی آقای گرگ آقای حلزون را دید

نويسنده: جين آگاپيت Jean Agapith ترجمه: حمیده احمدیان راد آقاي گرگ ديگر داشت خيلي پير مي شد و بايد بيشتر مراقب سلامتي اش بود. او ساعت ها و ساعت ها در ميان يك دره زيبا قدم زد تا اين كه به يك درخت بزرگ رسيد. آقاي گرگ خيلي خسته بود و مي خواست استراحت كند.…

وقتی آقای گرگ آقای حلزون را دید
photo_cameraتحریریه ویکی وبیا

نویسنده: جین آگاپیت

Jean Agapith

ترجمه: حمیده احمدیان راد

وقتي آقاي گرگ آقاي حلزون را ديد

آقای گرگ دیگر داشت خیلی پیر می شد و باید بیشتر مراقب سلامتی اش بود. او ساعت ها و ساعت ها در میان یک دره زیبا قدم زد تا این که به یک درخت بزرگ رسید. آقای گرگ خیلی خسته بود و می خواست استراحت کند. اما احتیاج داشت که در جای امنی استراحت کند. او با مهربانی به درخت گفت:”خواهش می کنم بازشو تا بتوانم در پناه تو استراحت کنم.”

وقتي آقاي گرگ آقاي حلزون را ديد

درخت بازشد به طوری  که آقای گرگ توانست داخل شود و استراحت کند. بعد بسته شد تا او را در امان نگه دارد. آقای گرگ ساعت ها خوابید. موقعی که بیدار شد نتوانست به یاد بیاورد که چه گفته که درخت باز شده. بنابراین به درخت گفت:”آقای درخت اجازه بده که بیایم بیرون.” اما هیچ اتفاقی نیفتاد. آقای گرگ دوباره گفت:”خواهش می کنم همین حالا به من اجازه بده که بیایم بیرون!” دوباره هیچ اتفاقی نیفتاد. درخت حتی غژغژ صدا هم نکرد. آقای گرگ با مشت به درخت کوبید. اما درخت باز نشد. آقای درخت از دست آقای گرگ عصبانی بود. چون که آقای گرگ اولین بار که از درخت خواست بازشود، نگفت خواهش می کنم!

پرنده ها صدای آقای گرگ را که داخل درخت فریاد می زد شنیدند و پایین آمدند تا درخت را با نوکشان سوراخ کنند و کمک کنند تا از درخت بیرون بیاید. اما آنها خیلی کوچک بودند و درخت خیلی بزرگ بود! آخرسر آقای دارکوب پایین آمد و سوراخی در درخت ایجاد کرد. با این که این سوراخ خیلی کوچک بود، اما باعث شد منقار آقای دارکوب خم شود! یعنی این که بیشتر از این نمی توانست به درخت نوک بزند.

آقای گرگ یک دستش را بیرون سوراخ گذاشت. اما خودش اندازه سوراخ نبود. سپس سعی کرد پایش را بیرون بگذارد. اما بازهم در سوراخ جا نشد تا از آن بیرون بیاید. آقای گرگ باید راهی پیدا می کرد و فرار می کرد. آقای گرگ می دانست که باید راهی وجود داشته باشد. او ناله کرد:”ای درخت پیر زشت فقط به من اجازه بده که بیایم بیرون!” اما باز هم هیچ اتفاقی نیفتاد. فقط سکوت اطرافش بود.

وقتي آقاي گرگ آقاي حلزون را ديد

آقای گرگ تصمیم گرفت بازوهایش را یکی یکی بکند و آنها را خارج از سوراخ کوچک بگذارد. سپس پاهایش را کند و آنها را از سوراخ بیرون گذاشت. او بدنش را هم کند و آن را بیرون سوراخ گذاشت. آقای گرگ فکر کرد:” به تو نشان خواهم داد آقای درخت. تو نمی توانی من را این جا نگهداری.”

بعد آقای گرگ سعی کرد تا سرش را از میان سوراخ بیرون بیاورد. اما سرش خیلی بزرگ بود و گوش هایش در راه ماند. بنابراین گوش هایش را درآورد و آنها را خارج از سوراخ گذاشت. دوباره سعی کرد تا سرش را بیرون بیاورد. اما چشم هایش

خیلی بزرگ بود. آقای گرگ چشم هایش را در آورد و آنها را از از سوراخ بیرون انداخت.

آقای کلاغ چشم ها را دید و به پایین پرواز کرد تا آنها را بردارد. سپس آقای کلاغ با چشم های آقای گرگ به بالای درخت پرواز کرد. آنها چشم های خیلی زیبایی بودند. آبی به رنگ آسمان و جواهرهایی بودند که می شد آنها را در جایی پنهان کرد.

وقتي آقاي گرگ آقاي حلزون را ديد

سرانجام آقای گرگ سرش را از میان سوراخ بیرون انداخت. بعد بیرون از درخت همه اعضای بدنش را سرجای خودش برگرداند و دوباره یک گرگ کامل شد. اما بعد از این که سرش را سرجایش گذاشت نتوانست چشم هایش را پیدا کند. همه حواسش را به کار گرفت. گوش هایش تیز شدند تا چیزی از چشم ها پیدا کنند. اما نتوانست هیچ صدایی از چشم هایش بشنود. انگشتانش به اطراف دقیق شدند تا چیزی را حس کنند. اما هیچ چشمی پیدا نشد.

آقای گرگ می دانست که نباید به حیوانات دیگر اجازه دهد بفهمند کور شده است. احساس کرد که یک بوته گل وحشی در اطرافش است. دوتا گلبرگ گل سرخ را به جای چشم هایش گذاشت. این می توانست برای مدت کمی کورشدنش را پنهان کند. اما باید باز هم دنبال چشم هایش می گشت. حتماً چشم هایش در همین نزدیکی ها بودند!

وقتي آقاي گرگ آقاي حلزون را ديد

در همین موقع آقای حلزون آقای گرگ را با گلبرگ های گل سرخ در چشم هایش دید. او از آقای گرگ پرسید:”چرا این گلبرگ های گل سرخ را در چشم هایت گذاشته ای؟”

آقای گرگ گفت:”چون که آنها خیلی زیبا هستند. آنها رنگ های دوست داشتنی ای دارند. اگر می خواهی می توانی آنها را امتحان کنی. من هم چشم هایت را برایت نگه می دارم.”

آقای حلزون چشم هایش را درآورد. آنها را در دست های آقای گرگ گذاشت و گلبرگ های گل سرخ را در چشم هایش قرار داد. بعد آقای گرگ چشم های آقای حلزون را داخل سر خودش گذاشت و با دم بلندش آن را جابه جا کرد.

وقتي آقاي گرگ آقاي حلزون را ديد

تا امروز آقای حلزون با سر رو به پایین، سینه خیز دنبال چشم هایش می گردد و همه گرگ ها به جای چشم های آبی چشم های قهوه ای دارند. چون که وقتی که آقای گرگ چشم های آقای حلزون را گرفت بدذات بود و آقای کلاغ هنوز چشم های آبی زیبا را در مکان ناشناخته ای پنهان کرده است. اما نمی تواند آنها را برگرداند. چون مکان اسرارآمیزی که آنها را در آن پنهان کرده به قدری پنهانی است که خود آقای کلاغ هم نمی تواند آن را پیدا کند!

وقتي آقاي گرگ آقاي حلزون را ديد

امتیاز به مطلب

سوالات متداول

وقتی آقای گرگ آقای حلزون را دید درباره چیست؟expand_more

نويسنده: جين آگاپيت Jean Agapith ترجمه: حمیده احمدیان راد آقاي گرگ ديگر داشت خيلي پير مي شد و بايد بيشتر مراقب سلامتي اش بود. او ساعت ها و ساعت ها در ميان يك دره زيبا قدم زد تا اين كه به يك درخت بزرگ رسيد. آقاي گرگ خيلي خسته بود و مي خواست استراحت كند.…

share
محمدرضا کریمیروزنامه‌نگار و تحلیل‌گر ارشد مجله ویکی وبیا
calendar_today۷ دی ۱۳۸۶
schedule۵ دقیقه مطالعه
visibilityتحلیلی و موثق
chat_bubble_outline0 دیدگاه
forumsend

مطالب مرتبط پیشنهادی

نمایش همه

موضوعات و دسته‌ها

mark_email_read

بسته تحلیلی صبحگاهی ویکی وبیا

گزیده برترین یادداشت‌ها و تحلیل‌های روز، رایگان در ایمیل شما

mail
lockحفظ حریم خصوصی شما تضمین شده است، بدون هرزنامه.