داستان کودکان
گزارش ویژه تحریریه ویکی وبیا

درختی که زیاد می خوابید

نویسنده: فاطمه زارع عفیفی کلاس پنجم دبستان یکی بود، یکی نبود. پیرمرد زحمت کشی بود که در دوران جوانی درختی کاشته بود اما این درخت میوه نمی داد چون همیشه می خوابید. پیرمرد دیگر ناامید شده بود. روزی پیرمرد اندیشید و با خود گفت:«این درخت فقط می خوابد… نه میوه ای دارد که پولی به…

calendar_today۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
•
schedule۲ دقیقه مطالعه
•
visibilityتحلیلی و موثق
•
chat_bubble_outline0 دیدگاه
forumsend
درختی که زیاد می خوابید
photo_cameraتحریریه ویکی وبیا

 

نویسنده: فاطمه زارع عفیفی

کلاس پنجم دبستان

یکی بود، یکی نبود. پیرمرد زحمت کشی بود که در دوران جوانی درختی کاشته بود اما این درخت میوه نمی داد چون همیشه می خوابید. پیرمرد دیگر ناامید شده بود.

روزی پیرمرد اندیشید و با خود گفت:«این درخت فقط می خوابد… نه میوه ای دارد که پولی به دست آورم  و نه کاری برای زیبایی طبیعت می کند… پس باید آن را قطع کنم… همین الان باید دست به کار شوم.»

درختی که زیاد می خوابید

پیرمرد بلند شد. وسایل خود را برداشت. نام خداوند را بر زبان آورد تا درخت را قطع کند. ولی احساس کرد که پلک هایش سنگین شده است. با خود گفت:«حالا می خوابم، عصر سرحال می شوم و این درخت را قطع می کنم.»

پیرمرد بعد از گفتن این جمله خوابش برد. او سه ساعت خوابید. وقتی بیدار شد خورشید غروب کرده بود و اذان می گفتند. پیرمرد که دید شب شده بلند شد و به خانه رفت، وضو گرفت و نماز خواند.

صبح روز بعد به طرف درخت به راه افتاد.

در راه، گرفتار یک پیرمرد پرحرف شد. پیرمرد کشاورز مجبور شد تا شب با این پیرمرد پر حرف حرف بزند و به سئوالات او پاسخ بدهد. در نتیجه نتوانست آن روز هم درخت را قطع کند.

روز بعد پیرمرد بلند شد و خود را آماده کرد تا برود. در راه احساس ناراحتی می کرد چون واقعاً نمی خواست درخت قطع شود. وقتی رسید تبر را برداشت تا درخت را قطع کند. در آن موقع ناگهان چشمش به به میوه های درخت افتاد که تازه در آمده بودند.

با خوشحالی گفت:«میوه…! بالاخره درختم میوه داد!»

پیرمرد فراموش کرده بود که این سه ماه که درخت خوابیده بود فصل زمستان بود.

او فکر کرد و به یاد دوران جوانی اش افتاد. در آن موقع او به درخت رسیدگی نمی کرد و به آن کم آب می داد و به خاطر همین بود که درخت میوه خوبی نمی داد.

منبع عکس: http://aboveandbeyondfurniture.com/images/39700.jpg

امتیاز به مطلب

سوالات متداول

درختی که زیاد می خوابید درباره چیست؟expand_more

نویسنده: فاطمه زارع عفیفی کلاس پنجم دبستان یکی بود، یکی نبود. پیرمرد زحمت کشی بود که در دوران جوانی درختی کاشته بود اما این درخت میوه نمی داد چون همیشه می خوابید. پیرمرد دیگر ناامید شده بود. روزی پیرمرد اندیشید و با خود گفت:«این درخت فقط می خوابد… نه میوه ای دارد که پولی به…

share
محمدرضا کریمی

محمدرضا کریمی

روزنامه‌نگار و تحلیل‌گر ارشد مجله ویکی وبیا
مشاهده همه مقالات

بیش از ۷ سال سابقه تولید محتوا و گزارشگری در زمینه فناوری‌های نوین، اقتصاد دیجیتال و دگرگونی‌های اجتماعی. پیگیر اخبار استارت‌آپ‌های پیشگام و تحلیل‌های مستند.

rocket_launchداستان کودکانstarsگزارش ویژه تحریریه ویکی وبیا

درختی که زیاد می خوابید

نویسنده: فاطمه زارع عفیفی کلاس پنجم دبستان یکی بود، یکی نبود. پیرمرد زحمت کشی بود که در دوران جوانی درختی کاشته بود اما این درخت میوه نمی داد چون همیشه می خوابید. پیرمرد دیگر ناامید شده بود. روزی پیرمرد اندیشید و با خود گفت:«این درخت فقط می خوابد… نه میوه ای دارد که پولی به…

درختی که زیاد می خوابید
photo_cameraتحریریه ویکی وبیا

 

نویسنده: فاطمه زارع عفیفی

کلاس پنجم دبستان

یکی بود، یکی نبود. پیرمرد زحمت کشی بود که در دوران جوانی درختی کاشته بود اما این درخت میوه نمی داد چون همیشه می خوابید. پیرمرد دیگر ناامید شده بود.

روزی پیرمرد اندیشید و با خود گفت:«این درخت فقط می خوابد… نه میوه ای دارد که پولی به دست آورم  و نه کاری برای زیبایی طبیعت می کند… پس باید آن را قطع کنم… همین الان باید دست به کار شوم.»

درختی که زیاد می خوابید

پیرمرد بلند شد. وسایل خود را برداشت. نام خداوند را بر زبان آورد تا درخت را قطع کند. ولی احساس کرد که پلک هایش سنگین شده است. با خود گفت:«حالا می خوابم، عصر سرحال می شوم و این درخت را قطع می کنم.»

پیرمرد بعد از گفتن این جمله خوابش برد. او سه ساعت خوابید. وقتی بیدار شد خورشید غروب کرده بود و اذان می گفتند. پیرمرد که دید شب شده بلند شد و به خانه رفت، وضو گرفت و نماز خواند.

صبح روز بعد به طرف درخت به راه افتاد.

در راه، گرفتار یک پیرمرد پرحرف شد. پیرمرد کشاورز مجبور شد تا شب با این پیرمرد پر حرف حرف بزند و به سئوالات او پاسخ بدهد. در نتیجه نتوانست آن روز هم درخت را قطع کند.

روز بعد پیرمرد بلند شد و خود را آماده کرد تا برود. در راه احساس ناراحتی می کرد چون واقعاً نمی خواست درخت قطع شود. وقتی رسید تبر را برداشت تا درخت را قطع کند. در آن موقع ناگهان چشمش به به میوه های درخت افتاد که تازه در آمده بودند.

با خوشحالی گفت:«میوه…! بالاخره درختم میوه داد!»

پیرمرد فراموش کرده بود که این سه ماه که درخت خوابیده بود فصل زمستان بود.

او فکر کرد و به یاد دوران جوانی اش افتاد. در آن موقع او به درخت رسیدگی نمی کرد و به آن کم آب می داد و به خاطر همین بود که درخت میوه خوبی نمی داد.

منبع عکس: http://aboveandbeyondfurniture.com/images/39700.jpg

امتیاز به مطلب

سوالات متداول

درختی که زیاد می خوابید درباره چیست؟expand_more

نویسنده: فاطمه زارع عفیفی کلاس پنجم دبستان یکی بود، یکی نبود. پیرمرد زحمت کشی بود که در دوران جوانی درختی کاشته بود اما این درخت میوه نمی داد چون همیشه می خوابید. پیرمرد دیگر ناامید شده بود. روزی پیرمرد اندیشید و با خود گفت:«این درخت فقط می خوابد… نه میوه ای دارد که پولی به…

share
محمدرضا کریمیروزنامه‌نگار و تحلیل‌گر ارشد مجله ویکی وبیا
calendar_today۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
schedule۲ دقیقه مطالعه
visibilityتحلیلی و موثق
chat_bubble_outline0 دیدگاه
forumsend

مطالب مرتبط پیشنهادی

نمایش همه

موضوعات و دسته‌ها

mark_email_read

بسته تحلیلی صبحگاهی ویکی وبیا

گزیده برترین یادداشت‌ها و تحلیل‌های روز، رایگان در ایمیل شما

mail
lockحفظ حریم خصوصی شما تضمین شده است، بدون هرزنامه.