هیچ کس نمی داند که واقعاً دایناسورها چگونه منقرض شده اند. در این زمینه نظریات مختلفی وجود دارد. مشهورترین نظریه، نظریه برخورد ستاره های دنباله دار با زمین است.
حدود 65 میلیون سال قبل، در پایان دوره کرتاسه و اوایل دوره ترشیاری از عهد مزوزوئیک، بخش بزرگی از خانواده های گیاهی و جانوری به ناگهان منقرض شدند. در این انقراض دسته جمعی در کرتاسه- ترتیاری (K-T) همه جانوران زمین با وزن بیش از 55 پوند (120 کیلوگرم) منقرض شدند. همان طور که خیلی از موجودات زنده کوچک تر هم منقرض شدند. این انقراض ها، صدف ها، بعضی از خانواده های پرندگان و پستانداران کیسه دار، بیش از نیمی از گروه های پلانکتون ها، بسیاری از خانواده های ماهی های استخوان دار، دوکفه ای ها، حلزون ها، اسفنج ها، دایناسورها و گونه های دیگری را نیز شامل می شد.
پایان این انقراض سرانجام به عصر پستانداران منتهی شد.
بتمن در مقایسه با بشر عادی توانایی های فوق بشری دارد. اولین و بهترین ویژگی او هوش بسیار زیادش است. بتمن از نظر بسیاری بزرگ ترین کارآگاه جهان به حساب می آید. او با فکرش و سوپررایانه ای که در هیبت خفاشی اش دارد، توانسته بسیاری از مشکلات را حل کند و مقابل حملات “جوکر” بایستد و سخت ترین معماهای “ریدلر” را حل کند.
او همچنین یک استراتژیست و تاکتیک دان عالی است. همیشه به بسیاری از پله های پیش رویش فکر می کند. به قولی همین دلیل باعث شده که بتواند بر سوپرمن هم غلبه کند. بتمن با استفاده از فکر به جای استفاده از نیروی عضلانی می تواند مرد آهنین را هم به تله بیندازد. دیگران ممکن است بگویند که هذیان باعث شده که سیستم ماهواره ای بسازد تا درباره فوق بشرهای دیگر جاسوسی کند.
بتمن همچنین استاد بسیاری از هنرهای رزمی، سلاح های دستی و جنگ رودررو است. بدن او در اوج توانایی های بشری است و با سال های زیاد آموزش تواناتر هم شده است. او همچنین به شدت چابک است و ورزشکار و آکروبات بازی است که با سال ها پرواز بر فراز شهر “گوتهام” آن را روی سرانگشتانش نگه می دارد. در نهایت بتمن با ثروت بسیار زیادش انباری از ابزار تکنولوژیکی، وسایل نقلیه و سلاح های گردآوری شده، از “بترنگ” قابل اعتماد گرفته تا “بتوموبیل” دارد. بتمن همچنین برای هرکاری آماده است. تحقیق و پیشرفت ابزار کار اوست تا با هرچه که بتواند انتقام خانواده اش را بگیرد و از شهر گوتهام حفاظت کند.
پاتریک هیچ وقت تکلیف شبش را انجام نمی داد. می گفت:”این کار خیلی خسته کننده است”. به جایش بیس بال و بسکتبال بازی می کرد. معلم هایش به او می گفتند:”پاتریک تکلیف شبت را انجام بده وگرنه چیزی یاد نمی گیری”. این حرفشان هم درست بود. بعضی وقت ها او احساس می کرد که واقعاً چیزی نمی داند”. اما چه کار می توانست بکند؟ آخر از تکلیف شب متنفر بود.
تا این که یک روز که گربه اش داشت با عروسک کوچولویی بازی می کرد، پاتریک عروسک را از دستش قاپید. اما با تعجب دید که آن عروسک واقعاً عروسک نیست. بلکه مردی با کوچک ترین اندازه ای است که فکرش را بکنید. او یک پیراهن پشمی کوچک و زیرشلواری تنگ از مدافتاده و کلاه خیلی درازی مثل کلاه جادوگرها داشت. این موجود فریاد کشید:”نجاتم بده! نجاتم بده! من را دوباره به دست این گربه نده. در عوض اگر یک آرزو بکنی،قول می دهم که آن را برایت برآورده کنم”.
پاتریک نمی توانست باور کند که این قدر خوشبخت شده است! دیگر راه حل همه مشکلاتش را به دست آورده بود. برای همین گفت:”فقط به شرطی که تا آخر نیمسال، یعنی تا 35 روز همه تکلیف هایم را انجام بدهی. اگر کارت را خوب انجام دهی من حتی می توانم نمره 20 هم بگیرم”.
صورت مرد کوچولو مثل کهنه ای که مچاله کرده باشی، چروک خورد. با پاهایش لگدی انداخت و دست هایش را مشت کرد و شکلک درآورد. اخم کرد و لب هایش را غنچه کرد. بعد گفت:”آه! باشد این کار را می کنم” و جن کوچولو همان طوری که گفته بود شروع به انجام تکلیف شب پاتریک کرد. فقط یک مشکل وجود داشت. جن همیشه نمی دانست که باید چه کار کند و به کمک نیاز داشت. او می گفت:”کمکم کن! کمکم کن!” و پاتریک ناچار بود که از هر راهی که ممکن بود به او کمک کند.
جن موقعی که داشت تکلیف شب پاتریک را انجام می داد، فریاد می زد:”این کلمه را نمی فهمم. به من یک لغت نامه بده. نه! یک کار بهتر این است که کلمه را پیدا کنی آن را حرف به حرف برایم تلفظ کنی”.
وقت ریاضی که رسید، پاتریک بدشانس تر بود. جن جیغ کشید:”جدول ضرب دیگر چیست؟ ما جن ها هیچ وقت به جدول ضرب احتیاج نداریم. همین طور به جمع و تفریق و تقسیم و کسر. بیا اینجا کنارم بنشین. تو باید راهنماییم کنی”. جن ها درباره تاریخ انسان چیزی نمی دانند. برای آنها این تاریخ اسرارآمیز است. بنابراین جن کوچولو حتی فریاد بلندتری کشید و با صدای بلند داد زد:”برو به کتابخانه! من به کتاب احتیاج دارم. کتاب های بیشتر و بازهم بیشتری بیاور و کمکم کن تا آنها را هم بخوانم”.
به این ترتیب هر روز به هر طریقی جن کوچولو نق می زد. پاتریک هم سخت تر و سخت تر کار می کرد و تحقیق می کرد. شب ها بیدار می ماند و هرگز احساس خستگی نمی کرد و با چشم های پف کرده و خوابالود به مدرسه می رفت.
در نهایت آخرین روز مدرسه فرارسید و جن آزاد شد که برود. به عنوان انجام تکلیف شب او هیچ کاری انجام نداده بود. بنابراین به آهستگی و با موذی گری به پشت در خزید. پاتریک نمره عالی گرفت. همکلاسی هایش مات و مبهوت مانده بودند. معلم هایش لبخند می زدند و از او تعریف می کردند و والدینش متعجب مانده بودند که چه اتفاقی برای پاتریک افتاده است. او حالا یک بچه نمونه بود. اتاقش را تمیز می کرد. کارهای مشکل را انجام می داد. شاد بود و هیچ وقت عصبانی و خشن نمی شد. مثل این که او یک رفتار جدید و درستی را در پیش گرفته بود.
در پایان پاتریک هنوز فکر می کرد که او مرد کوچولو را واداشته تا همه تکالیف شبش را انجام دهد. اما من رازی را به شما می گویم که فقط بین من و شماست و آن این که تکلیف شب پاتریک را جن انجام نداد. بلکه خود پاتریک انجام داد.
موجودات از میلیون ها سال گذشته تاکنون بر اثر انقراض های پنهانی و یا انقراض های دسته جمعی از میان رفته اند.
این نمودار انقراض ها را در طول 600 میلیون سال گذشته نشان می دهد. قله ها در دوره ها، انقراض های دسته جمعی هستند و سطحهای پایین تر انقراض های پنهانی را نشان می دهند
انقراض های نهانی
بیشتر انقراض ها (شاید بیش از 95 درصد همه انقراض ها) به عنوان انقراض های نهانی در طول زمان رخ می دهند. این انقراض ها به وسیله بلاهای ناگهانی اساسی یا تغییرات آب و هوایی وحشتناک رخ نمی دهند. بلکه به خاطر تغییرات کوچک در آب و هوا یا محل سکونت، ته کشیدن منابع، رقابت و دیگر تغییراتی که به تطبیق یافتن یا انعطاف نیاز دارد، رخ می دهند.
بیشتر گونه های دایناسورها در انقراض های نهانی که در طول عهد مزوزوییک رخ داد نابود شدند. گیاهان گل دار (انگیوسپرم ها) در طول دوره کرتاسه ظاهر شدند و جانشین بیشتر درختانی که میوه مخروطی شکل دارند (مثل کاج) و بیشتر گیاهان دیگر شدند. این امر تأثیری اساسی روی دایناسورها به جا گذاشت. بعضی از دایناسورهای گیاهخوار مثل ادمونتوسوروها Edmontosaurus فقط درختانی که میوه مخروطی دارند را می خوردند. بنابراین هنگامی که گیاهان گلدار آمدند تا همه جا را فرابگیرند این دایناسورها مردند چون نمی توانستند درختانی را که میوه مخروطی شکل دارند را به قدر کافی پیدا کنند و بخورند تا خودشان را زنده نگه دارند.
هری پاتر هرگز ستاره هیچ تیم “کوییدیچ” نبود، که موقعی که سوار یک جارو بالای زمین پرواز می کند امتیاز بیاورد. او هیچ وردی نمی دانست، هیچ وقت به یک اژدها کمک نکرده بود تا از تخم بیرون بیاید و هرگز یک ردای نامریی نپوشیده بود.
هری پاتر و سنگ جادو
تنها چیزی که تجربه کرده بود یک زندگی غیرقابل تحمل با خانواده دورسلی ها یعنی عمه و شوهر عمه وحشتناکش و پسر نفرت انگیزشان دادلی، یک پسر قلدر خیلی گنده لوس و مغرور بود. اتاق هری در پای پله ها قرار داشت و تا سن یازده سالگی هیچ کس برایش جشن تولد نگرفته نبود.
اما آن چه این وضع را تغییر می دهد نامه اسرارآمیزی است که به وسیله یک جغد نامه رسان به دستش می رسد. نامه ای با یک دعوت نامه به مکانی افسانه ای که هری و هر کسی که درباره آن می خواند آن را نشدنی می یابد.
برای هری این مکان افسانه ای جایی است که در آن نه فقط چند تا دوست پیدا می کند، ورزش های هوایی انجام می دهد و در هرچیزی از کلاس ها گرفته تا غذاها جادو وجود دارد، بلکه چیزهای متعدد بزرگی هم انتظارش را می کشد… اگر هری بتواند از مبارزات جان سالم به درببرد.
مروری بر کتاب
هری پاتر 11 ساله یک پسر انگلیسی یتیم است که مجبور است با عمه و شوهر عمه وحشتناکش، که دورسلی ها نام دارند و پسر خپله و لوسشان دادلی زندگی کند. آنها با هری ظالمانه رفتار می کنند و او را دوست ندارند.
اما همه چیز با یک اتفاق شروع به تغییر می کند و آن موقعی است که یک جغد نامه رسان نامه ای اسرارآمیز را به دست هری می رساند. این نامه ای است که اعلام می کند هری در مدرسه سحر و جادوی “هاگوارتز پذیرفته شده است.
هری با همراهی مردی با هیکلی خیلی بزرگ از “هاگوارتز” یعنی شخصی به نام هاگرید، که شکاربان مدرسه است، برای مدت کمی برای خرید از دورسلی ها دور می شود. هاگرید مطمئن می شود که هری همه وسایل مدرسه (عصا، ردا و غیره) را به شکل مناسبی از مغازه های مربوط به سحر و جادو در خیابان دیاگون می خرد. هاگرید همچنین به هری همه چیز را درباره والدین مرحومش “جیمز و لیلی پاتر”، جادوگران افسانه ای که آنها هم در هاگوارتز حضور داشته اند، می گوید. اگرچه هری دلش برای والدینش تنگ می شود، اما از این که که می فهمد که جادو در خانواده اش جا دارد خوشحال می شود!
هری مجبور است از خیابان دیاگون به سوی دروسلی های وحشتناک بر گردد. اما درباره مدرسه جدیدش هیجان زده است… و نمی تواند تا اول سپتامبر روزی که می تواند به هاگوارتز برود منتظر بماند.
در روز بزرگ، در میان خوشحالی دروسلی ها هری به ایستگاه “کراس کینگ” می رود. جایی که او باید در سکوی عجیب “نه و سه ربع” سوار قطار سریع السیر هاگوارتز شود. هری در موقع سوار شدن به قطار با “رون ویزلی” و جادوگر مشتاقی به نام “هرمیون گرنجر” که بعداً نزدیک ترین دوستانش می شوند ملاقات می کند. موقعی که ترن در قلعه عظیمی توقف می کند هری متحیر می ماند. او نمی تواند باور کند که این مکان دیدنی اسرارآمیز واقعاً مدرسه هاگوارتز است.
به عنوان دانش آموز سال اول، هری کارهای کلاسیش را خیلی خوب انجام می دهد و همچنین ستاره تیم کوییدیچ شبانه روزیش می شود (کوییدیچ نوعی فوتبال است که روی دسته جارو بالا در هوا بازی می شود). اما همه چیز هم خوشحال کننده نیست. چون که در کلاس های معجون ها، وردها و پرواز، هری همچنین باید با بعضی از دشمنان خطرناک و بدجنس مثل “دراکو مافلوی” روبرو شود و با جادوگری که والدینش را کشته، یعنی ولدمورت مقابله کند. هری همچنین باید از رازی پرده بردارد… یعنی محل قرارگرفتن سنگ سحرآمیز، سنگی جادویی که می تواند فلز را به طلا تبدیل کند را کشف کند. از این سنگ می توان معجونی مخصوص تهیه کرد که به مردم اجازه می دهد تا برای همیشه زنده بمانند. او سرانجام با کمک دوستانش آن را پیدا می کند و از دسترس ولدمورت دورش می کند. خلاصه داستان هری پاتر و زندانی آزباکان و خلاصه داستان هری پاتر و انجمن اسرار را نیز می توانید در سایت wikiwebia بخوانید.
دستگاه گردش خون شامل قلب و رگ هاست. قلب مانند یک پمپ خون را داخل رگ ها به جریان می اندازد. رگ ها لوله هایی هستند که خون را به قسمت های مختلف بدن می برند.
گردش خون
رگ ها عبارتند از:
سرخرگ: رگ هایی که خون را از قلب خارج می کنند شریان یا سرخرگ نام دارند. دیواره سرخرگ ها کلفت و ماهیچه ای است.
سیاهرگ: رگ هایی که خون را به قلب می آورند ورید یا سیاهرگ نام دارند. دیواره سیاهرگ ها نازک است. رگ ها در همه قسمت های بدن وجود دارند و خون در آنها جریان دارد. خون مواد غذایی سلول های مختلف بدن را تأمین می کند و مواد زاید (دفعی) را از آنها می گیرد. اگر رگ ها وجود نداشته باشند یا اگر خون درون آنها نباشد، سلول ها چون قادر به تغذیه نیستند بعد از مدت کوتاهی می میرند.
مویرگ: وقتی سرخرگ وارد اندامی می شود، مانند ریشه گیاه شاخه شاخه می شود و در آخر به رگ های بسیار باریکی که دیواره آنها بسیار نازک است تبدیل می شود. به این رگ های کوچک مویرگ می گویند. مویرگ ها خون را بین سلول ها توزیع می کنند. یعنی غذا و اکسیژن را به سلول ها می دهند و در عوض مواد زاید و دی اکسید کربن را از آنها می گیرند. رگ ها می توانند گشاد یا تنگ شوند. به عنوان مثال عضلات هنگام کار به مواد غذایی بیشتری نیاز دارند. پس رگ ها گشاد می شوند تا خون بیشتری را به عضلات برسانند.
قلب:
قلب به وسیله یک دیواره تقریباً عمودی به دو نیمه راست و چپ تقسیم شده است. هرکدام از این نیمه ها هم توسط یک دیواره افقی دریچه دار به دو حفره فوقانی و تحتانی تقسیم شده است. حفره های فوقانی قلب را دهلیز و حفره های تحتانی قلب را بطن می نامند. دهلیز راست با بطن راست و دهلیز چپ با بطن چپ توسط دریچه ارتباط دارد. بنابراین قلب دارای چهار حفره است. دو حفره در بالا به نام دهلیز و راست و دهلیز چپ و دو حفره در پایین به نام بطن راست و بطن چپ. قسمت راست قلب دارای خون سیاهرگی و قسمت چپ قلب دارای خون سرخرگی است.
گردش کوچک خون:
سیاهرگ ها خون را از نقاط مختلف بدن به دهلیز راست قلب می آورند. با انقباض دهلیز راست خون از دهلیز راست از طریق دریچه سه لتی (تریکوسپید) وارد بطن راست می شود. بعد با انقباض بطن راست خون از بطن راست از طریق سرخرگ ریه به ریه ها می رود تا در ریه ها دی اکسید کربن خون با اکسیژن هوا جایگزین شود. در نتیجه خونی که از ریه ها می آید دارای اکسیژن زیادی است و دی اکسیدکربن کمی دارد. این خون از طریق سیاهرگ های ریه وارد دهلیز چپ قلب می شود. این گردش خون از بطن راست قلب به ریه ها و برگشت خون از ریه ها به دهلیز چپ قلب را گردش کوچک خون می نامند.
گردش بزرگ خون:
خون اکسیژن دار که وارد دهلیز چپ شده بعد از انقباض دهلیز چپ از طریق دریچه دو لتی (میترال) وارد بطن چپ می شود. با انقباض بطن چپ خون وارد سرخرگ بزرگ بدن (آئورت) می شود. از طریق سرخرگ آئورت خون اکسیژن دار به تمام قسمت های مختلف بدن می رود تا مواد غذایی و اکسیژن را به آنها برساند و مواد زائد و دی اکسید کربن را از آنها بگیرد. خون بعد از گرفتن مواد زائد سلول های بدن وارد سیاهرگ ها می شود و از طریق سیاهرگ ها به دهلیز راست قلب می آید. این گردش خون از بطن چپ قلب و از طریق سرخرگ آئورت به تمام ارگان های بدن و برگشت آن به دهلیز راست قلب را گردش بزرگ خون می نامند.
اوقات فراغت یعنی گذراندن وقت برای فعالیت خاص و با هدف خاص. فراغت یعنی وقت آزادی که فرد به فعالیت خاصی مشغول نیست. معمولاً چون کار اهمیت دارد، برای آن برنامه ریزی می شود. ولی به اوقات فراغت توجهی نمی شود و برنامه ای برای چگونه گذراندن آن در نظر گرفته نمی شود.
اوقات فراغت تربیت غیررسمی نوجوانان تلقی می شود. تحقیقات نشان می دهد که میان انواع تربیت، تربیت غیررسمی و زمینه های اجتماعی- فرهنگی بیش از از محیط ها و عوامل تربیت رسمی در تغییر رفتار مؤثر است. بنابراین اگر تربیت غیررسمی در زمینه هایی صورت گیرد که مورد علاقه و رغبت افراد است و با ظرفیت های روانشناختی و زمینه های اجتماعی- فرهنگی آنان هماهنگی دارد، تأثیرات مثبت بیشتری بر رشد آنان خواهد گذاشت. فعالیت های غیررسمی و مورد علاقه نوجوانان که معمولاً آزادانه انتخاب می شود، تأثیر غیرقابل انکاری در جوانب مختلف رشد آنان به جای می گذارد.
سرمایه گذاری مادی و معنوی برای رشد سالم و تربیت صحیح کودکان و نوجوانان و جوانان، در واقع اساسی ترین و مهمترین سرمایه گذاری خانوادگی و اجتماعی و مالی است. این سرمایه گذاری از جنبه های مختلف انسانی، فرهنگی، اخلاقی، اجتماعی و اقتصادی حائز اهمیت است. توجه به نوجوانان مستلزم تأمین نیازمندی های زیستی، روانی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی آنان است. تربیت سالم آنان نیز پاسخگویی عملی به همین نیازهای آنان است. نحوه تربیت نیازمند شرکت و تصمیم گیری خود نوجوانان، والدین، مربیان، متخصصان تعلیم و تربیت است. کمک نهادهای اجتماعی شامل ایجاد تسهیلات لازم فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی در راستای اهداف فوق برای نوجوانان و جوانان است. برنامه ریزی فعالیت های اوقات فراغت نوجوانان و برآوردن نیازمندی های آنان باید از جنبه های فردی، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و دینی مورد توجه قرار گیرد.
برنامه ریزی فردی:
کمک به نوجوانان و جوانان برای کشف خویشتن و شکوفایی امکانات بدنی، عاطفی، شناختی و اجتماعی خودشان باشد.
برنامه ریزی از جنبه اجتماعی و سیاسی:
فراهم کردن زمینه های تربیت اجتماعی برای بهبود مناسبات نوجوانان و جوانان با خانواده، دوستان و به طور کلی زندگی در جامعه را فراهم کند.
توجه به استقلال نوجوانان و جوانان جهت کمک به آنان که در ارتباط های متقابل اجتماعی خود احساس شخصیت کنند و روابط سالم و حقوق برابر را رعایت کنند.
برنامه ریزی اقتصادی برای نوجوانان و جوانان:
جهت تدوین هدف ها و راه های پرورش مهارت های شغلی برای دستیابی تدریجی به استقلال اقتصادی نوجوانان و جوانان.
برنامه ریزی فعالیت های فوق برنامه فرهنگی و اخلاقی و دینی در عصر حاضر ضرورت بیشتری دارد. کمک به نوجوانان و جوانان برای آراستن اندیشه و احساس و رفتار خود به تعالیم ادیان الهی، ایمان و عمل به موازین متعالی فرهنگی کشور، تقویت فضایل اخلاقی، بهره گیری از فرهنگ و هنر و ادبیات ملی و جهانی و استفاده از فرهنگ انسانی در زمینه های گوناگون.
فعالیت ها دو بخش می شود:
خارج از کلاس (مدرسه).
نهادهای اجتماعی ورزشی، شهرداری ها، مؤسسات فرهنگی، مراکز فرهنگی- هنری، نهادهای دینی و مساجد.
ثروتمندان درباره پول به فرزندان خود چه می آموزند که نادارها و طبقه میانی جامعه از آن غافلند؟
آیا مدارس، کودکان را برای رویایی با دنیای واقعی آماده می کنند؟
ثروتمندان به گونه ای دیگر به فرزندانشان آموزش می دهند
این که بچه ها تنها به مدرسه بروند، نمره های خوب بگیرند و در انتظار شغلی مطمئن و تضمین شده باشند کافی نیست.
فرزندان به آموزش های بیشتر و متفاوتی نیازمندند. آنان باید قانون های بازی- قانون های متفاوت بازی – را یاد بگیرند. فرزندان امروز به آموزش های پیچیده تری نیاز دارند.
به اعتقاد رابرت کیوساکی نویسنده کتاب بابای دارا- بابای نادار و بنیان گذار یک شرکت بین المللی آموزشی که در هفت کشور فعالیت داشته و به ده ها هزار نفر دانش آموخته درس اداره کسب و کار را می آموزد، آموزش پایه پیروزی است. همان گونه که آموزش مدرسه ای ضروری است، مهارت های مالی و ارتباطی نیز بسیار بااهمیت است.
“پندهای پدر و مادر به فرزندان، پایه در عادت های فرهنگی دارد”. این را رابرت می گوید که از امتیاز پرورش [توسط] “دو بابا” هم بهره گرفته. او از بابای نادار روش کار کردن برای شرکت ها و از بابای دارا راه و روش مالک شدن شرکت ها را آموخته است. هر دو بخش زندگی او نیازمند به آموزش بوده است. البته موضوع آموزش ها تفاوت داشته است. بابای فرهیخته (اما نادار) به رابرت آموخته است که فردی زیرک و هوشمند باشد. بابای دارا به او یاد داده است که چگونه افراد هوشمند را به خدمت بگیرد.
اندیشه هایی که در این کتاب آمده برای بسیاری از پدران و مادران ناآشنا و انقلابی است. برخی از پدرها و مادرها آنقدر از نظر زمانی گرفتارند [وقت کمی دارند] که تربیت فرزندان را تنها به مدرسه می سپارند. ولی در دنیای کنونی که سخت رو به دگرگونی است، پدران و مادران باید به اندیشه های نو روی خوش نشان دهند. تشویق فرزندان به گرفتن شغل های استخدامی، برابر با این است که به آنان پند دهیم تا همواره نیمی از درآمد خود را به دولت بپردازند، بدون این که حقوق بازنشستگی شایسته ای در انتظارشان باشد.
رابرت چنین ادعا می کند که ثروتمندان به گونه ای دیگر به فرزندانشان آموزش می دهند. به آنان در خانه و سر میز شام درس می دهند. او می گوید پدر و مادرها باید بدانند که هر کس که بخواهد می تواند به رفاه برسد. اما به خاطر داشته باشید که باید به مسائل مالی توجه داشته باشید. یعنی به هوشمندی مالی که فرایندی ذهنی است و به حل مسائل مالی می پردازد توجه کنید.
بی تردید دگرگونی های آینده بیش از آن است که ما می دانیم. اما در هر صورت دو گزینه اساسی پیش روی ماست: ادامه راه آزموده، یا هوشمندانه بازی کردن؛ آموزش گرفتن و بیدار نمودن نبوغ مالی در خود و فرزندان (بخش هایی از آشنایی کتاب بابای دارا و بابای نادار. ترجمه رضایی نژاد- انتشارات فرا. 1384).
اما بر اساس کتاب Entrepreneurship ویلسون هارل که مشاور کسب و کار است به والدین توصیه می کند که دادن پول توجیبی به فرزندان را متوقف کرده و به جای آن با آنها “سرمایه گذاری مشترک” راه بیندازند. برای مثال خود وی در 6 سالگی یک جایگاه فروش لیموناد داشت که پدرش در آن لیمو، شکر و چیزهای دیگر را تامین کرده و او به کارگران عرضه می کرد. در پایان هر ماه تمام سود میان دو نفر تقسیم می شد. هارل عقیده دارد که روش سرمایه گذاری مشترک به بچه ها مسئولیت را آموخته و هم چنین به آنان نشان می دهد که انصاف است که یک کسب و کار را می سازد. همین طور بچه می آموزد که درستی یک سند قانونی نبوده بلکه یک شیوه زندگی است (Lambing ،2007).