نیروهای فوق انسانی سوپرمن

حمیده احمدیان راد

سوپرمن

نیروهای سوپرمن در طول سال ها تغییر زیادی کرده است. در اولین تصویری که به وسیله سیگل و شوستر از سوپرمن ساخته شد، سوپرمن قدرت فوق العاده زیادی داشت و می توانست اتومبیلی را بالای سرش بلند کند. او همچنین این توانایی را داشت تا بی نهایت سریع بدود و چند کیلومتر به داخل فضا بپرد. نویسندگان بعدی نیروهای سوپرمن را افزایش دادند و این نیروها چنان افزایش یافت که سوپرمن می توانست قدرتی مافوق طبیعی پیدا کند و دوباره به حالت عادی برگردد.

شکل کنونی سوپرمن به نظر می رسد که او را به قدرت های خداگونه نزدیک تر کرده باشد. سوپرمن قدرت پرواز دارد. می تواند به داخل فضا بپرد و در بی هوایی زنده بماند. زور او هم افزایش یافته است و به او اجازه می دهد تا کوه های کاملی را بلند کند. او دید گرمی دارد که به او اجازه می دهد مثل شعاع هایی لیزر پرتاب کند. او همچنین اشعه ایکس و دید تلسکوپ دارد. نفس سوپرمن به قدری قوی است که می تواند وسایل نقلیه را به هم بکوبد و حتی اشیاء را منجمد کند. البته مطابق افسانه او قدرتی در مقابل طلسم و جادو ندارد و به وردهای اسرارآمیز حساس است.

همچنین منشأ قدرت های سوپرمن در طول سال ها تغییر پیدا کرده. سوپرمن از جایی به نام کریپتون به زمین آمده تا زمین را مقابل یک فاجعه حفظ کند. در ابتدا هیچ اشاره ای نشده بود که سوپرمن قدرت هایش را از کجا آورده. بعداً تصمیم گرفته شد که مردم کریپتون همه قدرت هایی مثل سوپرمن داشته باشند. اما این باعث بروز مشکلاتی شد. در نهایت نوشته شد که اهالی کریپتون زیر یک ستاره قرمز زندگی می کردند و موقعی که در معرض نوری از یک ستاره زرد قرار می گرفتند، قدرتشان ظاهر می شد.

امتیاز به مطلب

کسانی که ریسک می کنند موفق ترند

حمیده احمدیان راد

Image

بیشتر ما فکر مى کنیم براى این که کشورى توسعه یافته داشته باشیم باید زیاد کار کنیم، با پشتکار باشیم و به نیروى کار آموزش مناسبى ارائه کنیم. همه اینها درست است ولى ما یک چیز بسیار مهم را نادیده گرفته ایم و آن این که براى افزودن به سرعت پیشرفتمان باید افراد مخاطره پذیرى داشته باشیم و جامعه هم زمینه مناسبى براى خطرکردن ایجاد کند.

همه افراد درجه اى از خطرپذیرى دارند ولى درجه مخاطره پذیرى در افراد مختلف با یکدیگر فرق مى کند. برخى از افراد افق هاى زندگى شان را گسترش مى دهند. چنان که یکى از دهى کوچک برمى خیزد و شرکتى بنا مى نهد که ایده هاى جدید را عملى مى کند و در جهان بى رقیب مى شود و دیگرى از سى دى فروشى دوره گرد به بزرگ ترین تاجر سى دى تبدیل مى شود.

به طور کلى تمدن بشرى مرهون آدم هایى است که از خطر کردن نمى ترسند. بسیارى از ما ایده هاى فراوانى در ذهن داریم. ولى چه تعداد از ما این ایده ها را عملى مى کنیم عده کمى به ایده هایشان جنبه عملى مى دهند. چون از خطر کردن نمى ترسند و دنبال چیزهاى از پیش تعیین شده نیستند. همین افراد هم هستند که موفق مى شوند و بقیه افراد به آنها رشک مى برند.

امتیاز به مطلب

روز دیگری در بهشت

حمیده احمدیان راد

این بد است که خیلی از ما فراموش می کنیم که در مقایسه با انسان های دیگر در “بهشت” زندگی می کنیم. چرا که یک میلیارد نفر در جهان گرسنه اند و به غذای مناسب دسترسی ندارند. یک میلیارد و یک میلیون نفر از مردم جهان به آب آشامیدنی سالم دسترسی ندارند و یک میلیون و 800 هزار کودک به همین خاطر می میرند. بی خانمان های زیادی در جهان وجود دارند که در سرما و گرما تعدادی از آنها جانشان را از دست میدهند. بسیاری از مردم جهان در مکان های ناامن زندگی می کنند و بر اثر جنگ یا درگیری های قومی و مذهبی کشته می شوند یا اعضای بدنشان را از دست می دهند. کودکان زیادی استثمار می شوند تا برای گروه های جنگ طلب بجنگند و یا مورد سوء استفاده گروه های خلاف قرار می گیرند… . ترانه ای که در زیر می خوانید ترانه ای است که “فیل کالینز” خواننده مشهور انگلیسی آن را خوانده است و به ما یادآوری می کند که ما نسبت به بسیاری از انسان های دیگر در جهان در بهشت زندگی می کنیم.

روز دیگری در بهشت

Another Day In Paradise

She calls out to the man on the street
“Sir, can you help me?
It’s cold and I’ve nowhere to sleep,
Is there somewhere you can tell me?”

He walks on, doesn’t look back
He pretends he can’t hear her
Starts to whistle as he crosses the street
Seems embarrassed to be there

Oh think twice, it’s another day for
You and me in paradise
Oh think twice, it’s just another day for you,
You and me in paradise

She calls out to the man on the street
He can see she’s been crying
She’s got blisters on the soles of her feet
Can’t walk but she’s trying

Oh think twice…

Oh lord, is there nothing more anybody can do
Oh lord, there must be something you can say

You can tell from the lines on her face
You can see that she’s been there
Probably been moved on from every place
‘Cos she didn’t fit in there

Oh think twice…

 

دختر مردی را که در خیابان است صدا می کند
“آقا می توانید به من کمک کنید؟
هوا سرد است و من جایی برای خوابیدن ندارم
آیا جایی وجود دارد که بتوانید به من بگویید؟”

مرد به راهش ادامه می دهد، به پشتش نگاه نمی کند
مرد وانمود می کند که نمی تواند صدای دختر را بشنود
شروع می کند به سوت زدن وقتی که از خیابان رد می شود
به نظر می رسد از این که آن جاست معذب است

آه دوباره فکر کن، این روز دیگری است برای
تو و من در بهشت
آه دوباره فکر کن، این فقط روز دیگری برای توست
برای تو و من در بهشت

دختر مردی را که در خیابان است صدا می کند
مرد می تواند ببیند که دختر گریه کرده است
کف پایش تاول زده است
نمی تواند راه برود اما سعیش را می کند

آه دوباره فکر کن، این روز دیگری است برای
تو و من در بهشت
آه دوباره فکر کن، این فقط روز دیگری برای توست
برای تو و من در بهشت

آه خدایا، آیا هیچ کس نمی تواند کار بیشتری انجام دهد
آه خدایا باید راه حلی وجود داشته باشد که بتوان گفت

تو می توانی از خطوط روی صورتش حدس بزنی
تو می توانی ببینی که او آن جا بوده است
شاید از همه جا رانده شده است (اسباب کشی کرده است)

چون که جایش آن جا نبوده است (به آن جا نمی خورده)

آه دوباره فکر کن، این روز دیگری است برای
تو و من در بهشت
آه دوباره فکر کن، این فقط روز دیگری برای توست
برای تو و من در بهشت

امتیاز به مطلب

بومیان آمریکا

حمیده احمدیان راد

سرخ پوست

بومی های آمریکا (که ما به غلط به آنها سرخ پوست می گوییم) کسانی هستند که پیش از دیگران و هزاران سال پیش از این که اروپایی ها سربرسند، در آمریکا زندگی می کردند.

پر سرخ پوستی

تفاوت بین “هندی آمریکایی”، “آمریکایی بومی” و اولین ملت و مردم بومی” در آمریکا چیست؟

این کلمات مترادف هم هستند و به مردم مشابهی گفته می شوند. این مردم همان هایی هستند که ما به آنها سرخ پوست می گوییم. به طور کلی بومی اصطلاح وسیعی است که به مردمی از یک فرهنگ که از ابتدا در یک مکان زندگی می کردند، گفته می شود. در ایالات متحده آمریکا به این مردم “هندی آمریکایی” گفته می شود (کریستف کلمب کاشف آمریکا آنها را هندی ها نامید) و در کانادا اصطلاح “اولین ملت ها” درباره آنها به کار می رود و به طورکلی “آمریکایی های بومی” هم برای توصیف بومی های هر دو کشور مورد استفاده قرار می گیرد. اما بیشتر این بومیان خودشان را به نام قبیله شان می شناسند (مثل قبیله چروکی).

بهتر است که به بومی های آمریکا “هندی سرخ” گفته نشود. اولاً به این دلیل که به طورکلی این نام به قبیله به خصوصی گفته می شده که افراد قبیله شان به زبان بومی، “بئوتوسکا” نامیده می شدند. این افراد بدن و صورتشان را با خاک سرخ (گل اخری) رنگ می کردند. دوم این که اصطلاح هندی های سرخ در آمریکا به وسیله نژادپرستان مورد استفاده قرار می گیرد. بنابراین به کاربردن این کلمه ممکن است احساسات بومیان آمریکا را جریحه دار کند. همچنین به آنها سرخ پوست نگویید. چون این کلمه هم کلمه خشن و زمختی است.

آیا اسکیموها، اهالی هاوایی و متیس ها هم آمریکایی بومی هستند؟

نه! هرچند که این سه گروه هم بومی کشورهای کانادا و ایالات متحده هستند، اما تاریخ و فرهنگ منحصر به فردی دارند و خودشان را جدا از آمریکایی های بومی در نظر می گیرند. “اینویت ها” -که در ایران به نام اسکیمو شناخته می شوند-، مردم ساکن قطب هستند که در مناطق دوردست شمال کانادا،آلاسکا و گرینلند زندگی می کنند (کلمه اسکیمو هم از نظر بسیاری از اینویت ها توهین تلقی می شود).

هاوایی ها مردمی از نژاد پولنیزی هستند که به دلایل سیاسی بومی در نظر گرفته می شوند (جزایر هاوایی از سرزمین اصلی آمریکای شمالی خیلی دور هستند، اما به ایالات متحده ضمیمه شده اند). متی ها مردمی هستند که اختلاط نژادی دارند. یعنی اجداد اولیه شان هندی های کری و کانادایی های فرانسوی بودند. آنها از این دو فرهنگ تأثیر پذیرفتند و فرهنگ بی همتایی را توسعه دادند.

آیا فرهنگ آمریکایی های بومی مثل گذشته است؟ این فرهنگ در حال حاضر شبیه به چیست؟

صدها فرهنگ متعلق به آمریکاییان بومی از کالیفرنیا تا مین و از یوکان تا کشور آرژانتین وجود دارد. این فرهنگ ها ممکن است بسیار متفاوت از یکدیگر باشد. مثل تفاوتی که به عنوان مثال فرهنگ چینی با فرهنگ فرانسوی دارد.

سرخ پوست

در گذشته آمریکایی های بومی شبیه به چه بودند؟ لباس ها و سبک موهایشان چگونه بوده است؟

آمریکایی های بومی شبیه به هم نبودند. قبایل مختلف در لباس پوشیدن سبک های مختلفی داشتند. به عنوان مثال مردم “گوییچین” در آلاسکا همان لباس های هندی های “کالوسا” در فلوریدای جنوبی را نمی پوشیدند. حتی افراد یک قبیله هم اغلب به نظر می رسید که کاملاً با همدیگر فرق دارند. همه لباس های آنها با دست تهیه می شد و آنها معمولاً این لباس ها را با طرح ها، تسبیح ها و هنرهای دیگر تزیین می کردند. بنابراین دونفر در یک قبیله یک جور لباس بر تن نداشتند. اما بعضی از تصاویر از لباس ها و کفش های از جنس پوست بومیان می تواند درباره شکل لباس های آمریکایی های بومی قدیمی به شما ایده بدهد.

امروزه چه تعداد آمریکایی بومی در جهان زندگی می کنند؟

طبق گزارش ها،‌ حدود دو میلیون آمریکایی بومی در ایالات متحده آمریکا و یک میلیون نفر در کانادا زندگی می کنند.

چه تعداد زبان آمریکایی بومی وجود دارد و چه تعداد از مردم به آنها صحبت می کنند؟

حدود 150 زبان آمریکایی بومی در کانادا و ایالات متحده وجود دارد و به 600 تا 700 زبان دیگر در آمریکای جنوبی و مرکزی صحبت می شود. اما به طور دقیق مشخص نیست که چه تعداد زبان آمریکایی بومی و جود دارد. همه این زبان ها بی همتا هستند. اگر دو زبان چنان شبیه به هم باشند که کسانی که به آن صحبت می کنند بتوانند زبان همدیگر را بفهمند، زبانشان لهجه های آن زبان نامیده می شود. به عنوان مثال انگلیسی آمریکایی و انگلیسی بریتانیایی از یک لهجه هستند در حالی که انگلیسی و آلمانی زبان های متفاوتی هستند. با این که این زبان ها با هم ارتباط دارند، کسی که به زبان انگلیسی صحبت می کند، لزوماً نمی تواند زبان آلمانی را بفهمد. اما بعضی وقت ها استثنائاتی هم وجود دارد. به عنوان مثال کسانی که به زبان ایتالیایی و اسپانیایی صحبت می کنند، اغلب زبان همدیگر را متوجه می شوند. در حالی که بعضی وقت ها کسانی که به دو لهجه انگلیسی صحبت می کنند به سختی زبان همدیگر را می فهمند (به خصوص وقتی که سریع صحبت می کنند). بنابراین اگرچه بیشتر زبان شناسان “کری شرقی” و “کری پلینز” را لهجه های همان زبان کری در نظر می گیرند، اما بعضی از مردم باور دارند که آنها را باید دو زبان مختلف به شمار آورد. چون که کسانی که به زبان کری صحبت می کنند همیشه نمی توانند زبان یکدیگر را بفهمند. بنابراین بستگی دارد به این که آنها را چه به حساب بیاوریم. بین 750 تا 850 زبان بومی در آمریکای جنوبی، مرکزی و شمالی صحبت می شود. حدود نیمی از یک میلیون نفر از کسانی که در کانادا و آمریکا به زبان بومی صحبت می کنند و 25 میلیون نفر هم در آمریکای جنوبی و مرکزی به این زبان ها صحبت می کنند.

این که می گویند زبان های آمریکایی بومی به خطر افتاده چه معنی دارد؟

اگر بچه ها آموختن زبان بومی شان را متوقف کنند، زبان ممکن است بمیرد. درست مثل گونه های جانوران و گیاهان که به خطر می افتند. در گذشته، حکومت های کانادایی و آمریکایی، بچه های بومی را بدون رضایت والدین آنها از خانه هایشان که در آنها به زبان غیر انگلیسی صحبت می شد، دور می کردند و آنها را به مدارس خاصی می فرستادند. این برای بچه ها رنج آور بود. بنابراین بسیاری از والدین استفاده از زبان های بومی در خانه ها را متوقف کردند تا از بچه هایشان حمایت کنند. بعداً این شیوه نادرست کنار گذاشته شد. اما حالا بسیاری از آمریکایی های بومی بدون استفاده از زبان های بومی شان بزرگ می شوند و در بزرگسالی مشکل است که زبان بومی را یاد بگیرند. بعضی از جوامع بومی سعی می کنند بزرگ ترها را استخدام کنند تا قبل از این که دیر شود به نسل جوان تر زبان بومی شان را بیاموزند.

اگر بخواهیم درباره مذهب آمریکایی های بومی اطلاعاتی به دست آوریم چه باید بکنیم؟

تقریباً غیرممکن است تا درباره مذاهب آمریکاییان بومی در اینترنت مطلبی پیدا کنیم. اول از همه به این دلیل که رسوم هر قبیله ای با دیگری متفاوت است. دوم به این دلیل که بسیاری از این رسومات، خاص آن قبیله است و آمریکایی های بومی درباره آنها در اینترنت صحبت نمی کنند.

آمریکایی های بومی چگونه به آمریکا رسیدند؟

منابع سنتی آمریکایی های بومی می گوید که بومی ها همیشه در آمریکا بودند. اما بیشترشواهد علمی حاکی از این است که اجداد بومیان در دوران پیش از تاریخ با پای پیاده، روی پل های زمینی و یا با استفاده از قایق های اولیه از آسیا به این منطقه آمدند. این اتفاق باید بیش از 20 هزار سال قبل رخ داده باشد. اما در هیچ فرهنگ بشری ای ثبت نشده در 20 هزار سال قبل چه اتفاقی افتاده. شاید هر دو گروه راست می گویند.

آیا درست است که کاشفان “وایکینگ” پیش از کریستف کلمب با آمریکایی های بومی ملاقات کردند؟

بله. کشفیات باستان شناسی از بقایای ساکنان “نیوفوندلند” و تاریخ شفاهی بومیان، چنین چیزی را ثابت می کند. بومی ها و وایکینگ ها احتمال دارد که در منطقه بئوتوک همدیگر را دیده باشند و شاید با هم درگیر هم شده باشند.

خانه سرخ پوستی

امروزه آمریکایی های بومی کجا زندگی می کنند؟

بیشترشان هنوز در قاره آمریکای شمالی جای که حالا کانادا و ایالات متحده قرار دارد زندگی می کنند. بعضی از بومی ها در شهرها و شهرستان ها با آمریکایی ها و کانادایی های نژادهای دیگر زندگی می کنند. در حالی که دیگران در دهکده ها و سرزمین های خاص بومیان زندگی می کنند که زیر حوزه و در قلمروی قدرت بومیان است و بنابراین بعضی از قوانینشان با قوانین دولت یا بقیه ایالت ها مقداری متفاوت است. به عنوان مثال در بسیاری از مناطق خاص بومیان خوردن الکل غیرقانونی است. قوانین مالیاتی هم متفاوت است. اما به هرحال آمریکایی های بومی که در مناطق خاص خود زندگی می کنند، شهروندان ایالات متحده و یا کانادا هستند و از قوانین فدرال اطاعت می کنند و در انتخابات شرکت می کنند و به استخدام نیروهای مسلح درمی آیند. اما از قوانین قبیله ای تبعیت می کنند و رهبر قبیله را انتخاب می کنند.

آیا آمریکایی های بومی در آمریکای جنوبی و مرکزی هم زندگی می کنند؟

در حقیقت تعداد خیلی زیادی از مردم بومی در آمریکای جنوبی و مرکزی زندگی می کنند.

منبع: http://www.native-languages.org/kidfaq.htm

امتیاز به مطلب

چارلز دیکنز کیست؟

حمیده احمدیان راد

Imageچارلز دیکنز بیشتر به خاطر سهم زیادش در ادبیات کلاسیک انگلیسی مشهور است. دیکنز نویسنده عصر ویکتوریایی است و داستان هایش رزمی و حماسی است و شخصیت های داستان هایش شرح دقیق و روشنی از زمانه ای که وی در آن می زیسته می دهند. از مشهورترین داستان های او می توان از آرزوهای بزرگ و دیوید کاپرفیلد نام برد.

چارلز در هفت فوریه 1812 از جان و الیزابت دیکنز متولد شد. او تنها در سن نه سالگی و تنها برای مدت کوتاهی از شانس رفتن به مدرسه برخوردار شد. زیرا پدرش که دیکنز شخصیت آقای” میکابو” در داستان” دیوید کاپرفیلد” را از شخصیت او الهام گرفته، به خاطر بدهی اش زندانی شده بود. سرانجام کل خانواده به جز چارلز به دریای مارشال فرستاده شدند و چارلز برای کار کردن به کارخانه واکس “وارن” رفت و در آن جا شرایط ترس آوری را با یأس و ناامیدی تحمل کرد. بعد از سه سال به مدرسه برگشت. اما تجربه اش را هرگز فراموش نکرد و آنها را در رمان های معروفش یعنی “دیوید کاپرفیلد” و “آرزوهای بزرگ” به صورت داستان درآورد.

مثل بسیاری دیگر از نویسندگان، زندگی ادبی اش را در ابتدا به عنوان یک روزنامه نگار با نشریات “آینه پارلمان” The Mirror of Parliament و “خورشید حقیقت” شروع کرد. در سال 1833 خبرنگار پارلمانی نشریه “کرونیکل مرنینگ” شد. با ایجاد ارتباطات جدید با مطبوعات توانست یک سری از خلاصه داستان هایش را با نام مستعار “BOZ” چاپ کند. در آوریل 1836 دیکنز با ” کاترین هوگارت” دختر “جرج هوگارت” که پیش نویس و طرح خلاصه داستان هایش را با نام “BOZ” ادیت می کرد، ازدواج کرد. در همان ماه با انتشار “کاغذهای پیک ویک” موفقیت بسیار زیادی به دست آورد و از آن زمان ترقی اش شروع شد.

چارلز دیکنز تعداد زیادی داستان به صورت زندگی نامه منتشر کرده. کتاب های سفر نوشته و تشکیلات خیریه ای را اداره کرده. او همچنین به تئاتر علاقه مند بود و بازی هایی را نوشت و اجرا کرد.

انرژی چارلز دیکنز پایان ناپذیر بود و زمان زیادی را در ممالک خارجی گذراند. برای مثال بر ضد برده داری در ایالات متحده سخنرانی کرد. وی در سال 1870 مرد و در “وست مینستر ابی” دفن شد.

امتیاز به مطلب

داستان های مصور چگونه درست می شوند؟

نویسنده: آرون آلبرت

ترجمه: حمیده احمدیان راد

قصه های تن تن و میلوهر جامعه ای برای خودش قهرمانانی دارد. بعضی از این قهرمانان افسانه ای هستند و برخی از آنها واقعی بوده اند. قهرمانان به مردم عادی الهام می دهند و به آنها کمک می کنند که فکر کنند آنها هم می توانند کارهای خارق العاده ای انجام دهند. قهرمانان به ما کمک می کنند برای زندگی مان چیزهای بهتری آرزو کنیم. کتاب های کمیک استریپ یا داستان های مصور مانند تن تن داستان هایی درباره این قهرمانان به ما می گویند. شخصیت های این کتاب ها، داستان هایی که ما دوست داریم را از پیش می برند.

شرورها

یک داستان مصور (کمیک استریپ) بدون آدم های شرور چگونه می شود؟ شاید حوصله آدم را سرببرد. بدون وجود آدم های تبه کار و شرور، قهرمانان خیلی امکان کشمکش و مبارزه ندارند. چه کسی حوصله دارد دایم درباره آدم هایی بخواند که پول مردم را از کلاهبردارها پس می گیرند و پول های دزدیده شده خانم های پیر را به آنها برمی گردانند و بچه گربه های فراری را از بالای درخت پایین می روند؟

آدم های شرور داستان های مصور را به سمتی پیش می برند که قهرمانان ما را با احتمالات و انواع چیزهای ممکن یا ناممکن روبرو می کنند. در این صورت قهرمانان و سایر موجودات با قدرت های مافوقی که به اندازه خودشان و یا بیشتر از خودشان قدرت دارند روبرو می شوند. در این شرایط اگر قهرمانان از آنها شکست بخورند، زندگی مردم به خطر می افتد. در میان مردمی که زندگیشان به خطر می افتد، ممکن است ‌آدم هایی باشند که قهرمانان دوستشان دارند. این مقدار زیادی به زدوخوردهای داستان اضافه می کند و داستان را هیجان انگیز می کند و خوانندگان را وامی دارد تا این کتاب های کمیک را بخرند.

خیلی از ما نمی خواهیم فوق شرور باشیم. اما مطمئناً خواندن درباره آنها و مشاهده آنها در حالت های عجیب و غریب و مسخره را دوست داریم.

دشمنان بزرگ

قصه های تن تن

بعضی وقت ها قهرمانان و شرورها در جناح مقابل هم قرار می گیرند. شرور روی خراب کردن هرچیزی که قهرمان دارد متمرکز می شود و قهرمان هم عهد می کند تا شرور را به هر قیمتی متوقف کند. همیشه شرورهای مشخصی با قهرمانان مشخصی رودررو هستند که از نظر قدرت هم مترادف با یکدیگرند. مثل “لکس لوتور” و سوپرمن.

این رقابت و چشم و همچشمی ها باعث می شود که دو طرف به عنوان دشمن هم شناخته شوند. دو مخلوق چنان باهم دشمنی می کنند و تضاد دارند که مقابل همدیگر قرار می گیرند تا هر یک دیگری را شکست دهد. بعضی وقت ها زندگی و اهدافشان از نظر اهمیت در مرتبه بعد از متوقف کردن فرد شرور و یا نابودی قهرمان قرار می گیرد.

بدون وجود این قهرمانان، شرورها و مبارزاتشان داستان های مصور خیلی جالب نمی شوند. این شخصیت ها به خارج از این داستان ها نیز گسترش پیدا می کنند و به بازی های ویدیویی، فیلم ها، تلویزیون، تی شرت ها، پوسترها و بسیاری از مسیرهای دیگر راه پیدا می کنند. عاشقان داستان های مصور و مجموعه داران می توانند مالک آنها شوند و وفاداری و علاقه شان را به شخصیت های مصور دلخواهشان نشان دهند.

منبع: http://comicbooks.about.com/od/characters/p/topcharacters.htm

امتیاز به مطلب

چرا فرانسوی ها مدارس عالی را بیشتر دوست دارند؟

حمیده احمدیان راد

فرانسه سیستم دوگانه دانشگاهی دارد که عبارت است از دانشگاه و مدارس عالی.

“Grandes Ecoles”  و Universités

مدارس عالی فرانسه

–  بعد از دوره دبیرستان بعضی از دانش آموزان (از میان بهترین دانش آموزان) درخواست می دهند  تا در یک کلاس آمادگی شرکت کنند. این کلاس ها دانش آموزان را (در دو یا سه سال) آماده می کنند تا در امتحان ورودی خیلی رقابتی برای مدارس کسب و کار یا برای چند نوع دیگر از مدارس شرکت کنند.

در این کلاس ها دانش آموزان بسیار سخت کار می کنند. (40 ساعت در هفته چهار نعل می روند و در کلاس ها شرکت می کنند+ مدام امتحان می دهند+ به طور فردی کار می کنند+ از تعطیلات استفاده نمی کنند و …) تا در بهترین مدرسه پذیرفته شوند.

این برای مردم سایر کشورها قابل درک نیست که  والدین فرانسوی نمی خواهند بچه هایشان را به دانشگاه بفرستند! ولی واقعیت این است که  والدین فرانسوی هرکاری می کنند تا مطئن شوند بچه هایشان به دانشگاه نمی روند بلکه به مدارس عالی می روند.

– مدارس عالی بخشی از سیستم دانشگاهی فرانسه نیستند. آنها کوچک تر از دانشگاه ها هستند، پول خیلی بیشتری دارند (30 درصد بودجه دانشگاه ملی با تنها چهار درصد از دانش آموزان)، آنها خودشان را جدا از بقیه سیستم آموزشی نگه می دارند و اصل را بر رقابت آتشین بین خودشان وسایر مدارس  عالی گذاشته اند. فارغ التحصیلان با پرستیژترین مدارس اجازه دسترسی به اشرافیت جدید فرانسه “گرندز کرپس” را می یابند.

فارغ التحصیلان آنها همیشه رییس یا مدیر می شوند.

– مدارس عالی نزدیک به بازار کارند و بر خلاف دانشگاه ها که  فارغ التحصیلان آنها مشکل کار پیدا می کنند، در این زمینه مشکل کمتری دارند.

– شهریه این مدارس تقریباً هیچ است (به جز مدارس کسب و کار که شهریه شان حدود 8 دلار تا 10000 دلار در سال است) و بعضی از مدارس (مدرسه  پلی تکنیک، مدرسه نرمال سوپریر……) به دانش آموزان حقوق داده  می شود (حدود 2000 یورو در ماه). تعداد مدارس عالی خیلی زیاد است (حدود 250 تا) اما آنها خیلی کوچک هستند. بزرگ ترین آنها (پلی تکنیک، سانترال (مهندس مهدی بازرگان اولین نخست وزیر جمهوری اسلامی از این مدرسه فارغ التحصیل شده بود، مدرسه هنر و حرفه، INSA,HEC)) هر یک هزار دانشجودارند. تعداد  دانشجویان مدارس عالی تنها چند درصد (حدود 5 درصد) تمام دانشجویان فرانسوی است.

با پرستیژترین مدارس عالی عبارتند از پلی تکنیک (که ایکس نامیده می شود) و مأموریتش تربیت مهندسین نظامی است، مدرسه  نرمال سوپریر (نرمال سوپ) که مأموریتش تربیت پرفسورهای دانشگاه است و مدرسه نشنال ادمینیستریتور (انا، که  مدرسه تحصیلات تکمیلی بعد از فارغ التحصیلی است و کارمندان رده بالای دولتی را تربیت می کند. ژاک شیراک و نیکلا سارکوزی رییس جمهوری سابق و رییس جمهوری کنونی فرانسه از انا فارغ التحصیل شده اند. این مدارس به وسیله مدرسه مطالعات عالی تجاری مدرسه معادن، مدرسه مراکز هسته ای، انستیتوی مطالعات سیاسی و غیره تعقیب می شوند.

فرانسه به ویژه به وسیله کسانی که از ایکس یا انا فارغ التحصیل می شوند (بعضی وقت ها هردو) اداره می شود. اینها شامل: رییس جمهوری فرانسه و نخست وزیر و بیشتر اعضای کابینه، بیشتر مدیران عامل شرکت های اصلی (بیش از 30 از 40 کمپانی که شاخص اصلی بورس پاریس بر پایه آنها می چرخد) هستند. انا بعد از جنگ جهانی دوم ایجاد شد تا استخدام دمکراتیک مستخدمان رده غیرنظامی را تضمین کند. تا به امروز که  خودش طبقه اشرافی شده.

منبع: http://www.understandfrance.org/France/Education

امتیاز به مطلب

نحوه مواجهه با مشکلات تحصیلی نوجوانان

محمدرضا کریمی

آزمایش

مدرسه علم و تجربه لازم را به دانش آموزان منتقل می کند و دوره نوجوانی یک دوره مهم در این انتقال است تا به کمک آنها نوجوانان سازگاری اجتماعی پیدا کنند و برای زندگی تحصیلی و شغلی آتی خود نیز آماده شوند. نحوه برخورد والدین با مسایل تحصیلی نوجوانان نقش مهمی در پیشرفت یا افت تحصیلی و مشکلات آموزشی آنان دارد. برخی تحقیقات نشان می دهد که بین طرز تلقی نوجوانان از ویژگی های والدین و محیط خانوادگی با پیشرفت تحصیلی آنان همبستگی معنی داری وجود دارد (نتایج براساس توصیف های نوجوانان در سه گروه با والدین هدایت کننده، والدین قدرت مدار و والدین آسان گیر یا آزاد به دست آمد).

نتایج نشان می دهد که بهترین نمره های درسی از آن فرزندان والدین هدایت کننده بوده و برعکس. فرزندان والدین قدرت مدار و فرزندان والدین آسان گیر و والدین بی ثبات کمترین پیشرفت تحصیلی را داشته اند. بیشتر افت و ترک تحصیل در میان فرزندان خانواده های محروم، از نظر فرهنگی- اجتماعی دیده می شود. فرزندان خانواده های از هم گسیخته نیز به خصوص در سال های آخر دبیرستان دچار افت تحصیلی سنگینی می شوند.

افت شدید درسی و ترک تحصیل نوجوانان می تواند مقدمه ورود او به برخی انحرافات باشد. ناهمخوانی خصوصیات نوجوانان با ویژگی های مدرسه مشکل دیگری است که باعث ایجاد ناسازگاری هایی در او می شود. انتظارات جدید مدرسه در مقطع بالا، انضباط سخت مدرسه، دشواری و حجم زیاد درس ها در دوره های راهنمایی و دبیرستان و شیوه های متفاوت تدریس، با خصوصیات و توانایی ها و وضعیت رشدی بعضی از نوجوانان همخوانی ندارد. مشکلات رفتاری و انضباطی در مدرسه به صورت اعمال خشونت آمیز در آینده، وقت گذرانی و اهمال کاری، همدستی با رفقا برای مقابله با اولیا مدرسه در نوجوانان بروز می کند که ازجمله مکانیسم های دفاعی نوجوانان برای مخفی نگهداشتن احساس ناتوانی و کمبودها و نارضایتی های آنهاست.

محققان به این نتیجه رسیده اند که:

والدین هدایت کننده:

به نوجوانان خود کمک می کنند تا در برخورد با هر موضوعی هم جوانب آن را بسنجند، از این که فرزندانشان برخی از مسایل را بهتر از آنان بشناسند احساس رضایت می کنند، درباره مسایل فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی با فرزندانشان گفت و گو می کنند. فرزندان نوجوان خود را در تصمیم گیری های مربوط به خانواده شرکت می دهند. در واکنش به موفقیت های تحصیلی و ایفای نقش های مثبت، نوجوان را تشویق می کنند. اگر فرزندشان نمره پایین بگیرد با تشویق به موفقیت بیشتر به او کمک می کنند.

والدین قدرت مدار:

از نوجوان خود می خواهند که به آنان بحث نکنند و بزرگسالان را زیر سؤال نبرند و به فرزندان خود گوشزد می کنند که وقتی بزرگ تر شوند متوجه اشتباهات کنونی خود خواهند شد. وقتی فرزندانشان نمره بد می گیرند به شدت ناراحت می شوند و به سخت گیری هایشان می افزایند.

والدین آسان گیر:

توجهی به نمرات درسی فرزندانشان ندارند و به آن اهمیتی نمی دهند. هیچ گونه نظم و قاعده ای برای اوقات فراغت و مدت زمان تماشای تلویزیون نوجوان خود در نظر نمی گیرند. در برنامه های اولیا و مربیان که از طرف مدرسه ترتیب داده می شود، شرکت نمی کنند و بر انجام تکالیف درسی فرزندانشان نظارتی ندارند و آنها را کنترل نمی کنند. این دسته از والدین به دو روش با مسایل تحصیلی فرزندانشان مواجه می شوند. گروهی از آنان به طورکلی کاری به درس و مشق فرزندان خود ندارند و گروهی دیگر به درس و تکالیف بچه ها توجه می کنند. اما معتقدند که بچه را باید به حال خود گذاشت تا خود مسئولیت کاری خود را به عهده بگیرند.

عواملی که باعث افت تحصیلی و ترک تحصیل در نوجوانان می شود:

از هم گسیختگی خانواده، کسب نمره های پایین در درس، بی علاقگی به مدررسه، اشتغالات ذهنی ناشی از مشکلات خانوادگی و تزلزل روحی و عدم اعتماد به نفس نوجوانان، سطح پایین فرهنگی- اجتماعی والدین و فقر مالی را می توان در شمار اصلی ترین عوامل ترک تحصیل به دست آورد.

امتیاز به مطلب

وقتی آقای گرگ آقای حلزون را دید

نویسنده: جین آگاپیت

Jean Agapith

ترجمه: حمیده احمدیان راد

وقتي آقاي گرگ آقاي حلزون را ديد

آقای گرگ دیگر داشت خیلی پیر می شد و باید بیشتر مراقب سلامتی اش بود. او ساعت ها و ساعت ها در میان یک دره زیبا قدم زد تا این که به یک درخت بزرگ رسید. آقای گرگ خیلی خسته بود و می خواست استراحت کند. اما احتیاج داشت که در جای امنی استراحت کند. او با مهربانی به درخت گفت:”خواهش می کنم بازشو تا بتوانم در پناه تو استراحت کنم.”

وقتي آقاي گرگ آقاي حلزون را ديد

درخت بازشد به طوری  که آقای گرگ توانست داخل شود و استراحت کند. بعد بسته شد تا او را در امان نگه دارد. آقای گرگ ساعت ها خوابید. موقعی که بیدار شد نتوانست به یاد بیاورد که چه گفته که درخت باز شده. بنابراین به درخت گفت:”آقای درخت اجازه بده که بیایم بیرون.” اما هیچ اتفاقی نیفتاد. آقای گرگ دوباره گفت:”خواهش می کنم همین حالا به من اجازه بده که بیایم بیرون!” دوباره هیچ اتفاقی نیفتاد. درخت حتی غژغژ صدا هم نکرد. آقای گرگ با مشت به درخت کوبید. اما درخت باز نشد. آقای درخت از دست آقای گرگ عصبانی بود. چون که آقای گرگ اولین بار که از درخت خواست بازشود، نگفت خواهش می کنم!

پرنده ها صدای آقای گرگ را که داخل درخت فریاد می زد شنیدند و پایین آمدند تا درخت را با نوکشان سوراخ کنند و کمک کنند تا از درخت بیرون بیاید. اما آنها خیلی کوچک بودند و درخت خیلی بزرگ بود! آخرسر آقای دارکوب پایین آمد و سوراخی در درخت ایجاد کرد. با این که این سوراخ خیلی کوچک بود، اما باعث شد منقار آقای دارکوب خم شود! یعنی این که بیشتر از این نمی توانست به درخت نوک بزند.

آقای گرگ یک دستش را بیرون سوراخ گذاشت. اما خودش اندازه سوراخ نبود. سپس سعی کرد پایش را بیرون بگذارد. اما بازهم در سوراخ جا نشد تا از آن بیرون بیاید. آقای گرگ باید راهی پیدا می کرد و فرار می کرد. آقای گرگ می دانست که باید راهی وجود داشته باشد. او ناله کرد:”ای درخت پیر زشت فقط به من اجازه بده که بیایم بیرون!” اما باز هم هیچ اتفاقی نیفتاد. فقط سکوت اطرافش بود.

وقتي آقاي گرگ آقاي حلزون را ديد

آقای گرگ تصمیم گرفت بازوهایش را یکی یکی بکند و آنها را خارج از سوراخ کوچک بگذارد. سپس پاهایش را کند و آنها را از سوراخ بیرون گذاشت. او بدنش را هم کند و آن را بیرون سوراخ گذاشت. آقای گرگ فکر کرد:” به تو نشان خواهم داد آقای درخت. تو نمی توانی من را این جا نگهداری.”

بعد آقای گرگ سعی کرد تا سرش را از میان سوراخ بیرون بیاورد. اما سرش خیلی بزرگ بود و گوش هایش در راه ماند. بنابراین گوش هایش را درآورد و آنها را خارج از سوراخ گذاشت. دوباره سعی کرد تا سرش را بیرون بیاورد. اما چشم هایش

خیلی بزرگ بود. آقای گرگ چشم هایش را در آورد و آنها را از از سوراخ بیرون انداخت.

آقای کلاغ چشم ها را دید و به پایین پرواز کرد تا آنها را بردارد. سپس آقای کلاغ با چشم های آقای گرگ به بالای درخت پرواز کرد. آنها چشم های خیلی زیبایی بودند. آبی به رنگ آسمان و جواهرهایی بودند که می شد آنها را در جایی پنهان کرد.

وقتي آقاي گرگ آقاي حلزون را ديد

سرانجام آقای گرگ سرش را از میان سوراخ بیرون انداخت. بعد بیرون از درخت همه اعضای بدنش را سرجای خودش برگرداند و دوباره یک گرگ کامل شد. اما بعد از این که سرش را سرجایش گذاشت نتوانست چشم هایش را پیدا کند. همه حواسش را به کار گرفت. گوش هایش تیز شدند تا چیزی از چشم ها پیدا کنند. اما نتوانست هیچ صدایی از چشم هایش بشنود. انگشتانش به اطراف دقیق شدند تا چیزی را حس کنند. اما هیچ چشمی پیدا نشد.

آقای گرگ می دانست که نباید به حیوانات دیگر اجازه دهد بفهمند کور شده است. احساس کرد که یک بوته گل وحشی در اطرافش است. دوتا گلبرگ گل سرخ را به جای چشم هایش گذاشت. این می توانست برای مدت کمی کورشدنش را پنهان کند. اما باید باز هم دنبال چشم هایش می گشت. حتماً چشم هایش در همین نزدیکی ها بودند!

وقتي آقاي گرگ آقاي حلزون را ديد

در همین موقع آقای حلزون آقای گرگ را با گلبرگ های گل سرخ در چشم هایش دید. او از آقای گرگ پرسید:”چرا این گلبرگ های گل سرخ را در چشم هایت گذاشته ای؟”

آقای گرگ گفت:”چون که آنها خیلی زیبا هستند. آنها رنگ های دوست داشتنی ای دارند. اگر می خواهی می توانی آنها را امتحان کنی. من هم چشم هایت را برایت نگه می دارم.”

آقای حلزون چشم هایش را درآورد. آنها را در دست های آقای گرگ گذاشت و گلبرگ های گل سرخ را در چشم هایش قرار داد. بعد آقای گرگ چشم های آقای حلزون را داخل سر خودش گذاشت و با دم بلندش آن را جابه جا کرد.

وقتي آقاي گرگ آقاي حلزون را ديد

تا امروز آقای حلزون با سر رو به پایین، سینه خیز دنبال چشم هایش می گردد و همه گرگ ها به جای چشم های آبی چشم های قهوه ای دارند. چون که وقتی که آقای گرگ چشم های آقای حلزون را گرفت بدذات بود و آقای کلاغ هنوز چشم های آبی زیبا را در مکان ناشناخته ای پنهان کرده است. اما نمی تواند آنها را برگرداند. چون مکان اسرارآمیزی که آنها را در آن پنهان کرده به قدری پنهانی است که خود آقای کلاغ هم نمی تواند آن را پیدا کند!

وقتي آقاي گرگ آقاي حلزون را ديد

منبع: http://www.magickeys.com/books/coyote/index.html
امتیاز به مطلب

هفت خان رستم

تصویر و داستان: حمیده احمدیان راد

در زمان های قدیم شاه ایران تصمیم گرفت شهر دیوها را بگیرد. اما دیوها او و سپاهش را اسیر کردند.

رستم، پهلوان ایرانیان به سمت شهر دیوها به راه افتاد تا شاه ایران و سپاهش را آزاد کند.

 

هفت خان رستم

 

رستم و اسبش رخش در نیزاری ایستادند تا استراحت کنند. رستم با تیر آتش روشن کرد. گورخری شکار کرد و شروع به غذا خوردن کرد.

در این نیزار بیشه شیری بود. این شیر حتی از فیل هم قوی تر بود.

رستم از خستگی به خواب رفت. شیر با خودش فکر کرد که اول باید اسب را شکست دهد تا رستم نتواند فرار کند. شیر به طرف رخش رفت. دو تا دستش را جلو آورد تا سر رخش را بگیرد و دندان هایش را در پشت او فرو کند. اما رخش آنقدر قوی بود که شیر را زمین زد.

صبح رستم از خواب بیدار شد. شیر را دید که روی زمین افتاده. او به رخش گفت:”دیگر تنهایی جنگ نکن. اگر برای تو اتفاقی بیفتد چطوری به شهر دیوها برسیم؟”

هفت خان رستم

 

رستم سوار بر رخش به بیابان بی آب و علفی رسید. بیابان آن قدر گرم بود که انگار از آسمان آتش می بارید. تن رخش و زبان رستم از گرما و تشنگی بی جان شده بود. رستم از رخش پایین آمد و پیاده به راهش ادامه داد. رستم هیچ راهی برای نجات از بیابان نمی دید. او رو به آسمان کرد و دعا کرد و به زمین افتاد.

در این موقع سروکله یک گاومیش پیدا شد. رستم با دیدن گاومیش فکر کرد جایی که این گاو در آن آب می خورد کجاست. از خدا کمک خواست و بلند شد. با رخش به دنبال گاومیش راه افتادند. در راه چشمه ای پیدا شد. رستم و رخش از آب آن خوردند. رستم تنش را نیز در آب چشمه شست. سپس گورخری شکار کرد. آن را کباب کرد و خورد.

خان سوم: رستم و رخش به دشتی رسیدند. در این دشت اژدهایی زندگی می کرد. از ترس اژدها فیل و شیر و دیو هم به این دشت نمی آمدند. هرکدامشان هم که می آمدند نمی توانستند از دستش فرار کنند. اژدها دید که رستم خوابیده.

 

هفت خان رستم

 

اژدها به طرف رخش رفت. رخش از دیدن اژدها آشفته شد. به طرف رستم رفت تا او را بیدار کند و اژدها را نشانش دهد.

رخش نزدیک رستم که رسید سمش را به زمین کوبید و دمش را بلند کرد. تهمتن از خواب بیدار شد. به بیابان نگاه کرد. اژدها ناپدید شد. رستم خوابید. اژدها دوباره در تاریکی بیرون آمد و به بالین رستم رفت. رخش زمین را کند و خاکش را پخش کرد تا رستم را پیدار کند. رستم بیدار شد. باز هم جز تاریکی چیزی ندید. عصبانی شد و به رخش گفت :”در تاریکی شب نمی خوابی. نمی گذاری من هم بخوابم.” رستم دوباره به خواب رفت. اژدها پیدا شد و با دمش آتش درست کرد. رخش جرأت نداشت رستم را بیدار کند. ولی رستم را هم دوست داشت. برای همین تصمیم گرفت بیدارش کند.

رستم بیدار شد و عصبانی شد. اما خداوند خواست که این بار اژدها نتواند پنهان شود. رستم اژدها را دید و با او جنگید. رخش از تعجب گوشش را می مالید. چون دید که رستم دو کتف اژدها را با دندان کند. اژدها آن قدر بزرگ بود که وقتی افتاد، زمین زیر هیکلش ناپدید شد.

صبح که شد رستم سوار اسب شد و راه افتاد. چشمه ای دید که کنار آن نان و نمکدان بود. از اسب پایین آمد و کنار چشمه نشست. تنبوری دید. آن را در دست گرفت و شروع به زدن و خواندن کرد. شعرش این بود که “رستم آدم آواره ای است. روز شاد کم دارد. همه جا برایش جای جنگ است. همه اش باید با دیو و اژدها و شیر و پلنگ بجنگد”.

آواز رستم به گوش جادوگری رسید. جادوگر خودش را آرایش کرد و آمد کنار رستم نشست.

 

هفت خان رستم

 

رستم به خاطر چشمه زیبا و تنبور خدا را شکر کرد. رستم نمی دانست که آن زن جادوگر است. وقتی اسم خدا را برد، رنگ صورت جادوگر تغییر کرد. وقتی رستم چهره جادوگر را دید از جایش بلند شد. رستم به جادوگر گفت:” تو دیگر که هستی؟” وقتی این را گفت جادوگر به یک موجود پیر گنده زشت تبدیل شد.

رستم وقتی جادوگر را شناخت، او را به دو نیم کرد.

رستم به راهش ادامه داد. به جایی پر از سبزه رسید. در آن جا خودش و رخش استراحتکردند. وقتی رستم استراحت می کرد، چند نفر سر رسیدند. آنها به رستم گفتند:”چرا در دشت خوابیده ای و اسبت را رها کرده ای که کشت ها را خراب کند؟”

 

رستم با آن مردان جنگید. یکی از آنها را گرفت و به او گفت که اگر جای دیوهایی را که شاه ایران را گرفته اند و جایی که شاه ایران اسیر است را نشانم دهی، تورا شاه مازندران می کنم. آن مرد که اسمش اولاد بود، گفت:” برای این که جای دیوها را پیدا کنی، بعد به محلی که شاه ایران اسیر است برسی، باید صدها فرسنگ راه بروی و از میان هزاران دیو و سربازان پادشاه مازندران رد شوی.”

رستم خندید و گفت:”حالا ببین چه کارهایی از من برمی آید.” بعد رستم با اولاد راه افتادند تا به محلی که دیوها در آن بودند برسند.

رستم و آن مرد به دشتی که ارژنگ دیو در آن زندگی می کرد رسیدند. لشگر دیوان با دیدن رستم جمع شدند. رستم فریادی کشید که دریا و کوه لرزید. ارژنگ دیو از خیمه اش بیرون پرید. رستم خیلی زود ارژنگ دیو را شکست داد. بقیه دیوها هم فرار کردند.

حالا رستم باید دیو سپید را شکست می داد تا کاووس شاه را نجات دهد. برای این کار باید از هفت کوه می گذشت و به غاری سیاه و ترسناک که محل زندگی دیو سپید بود می رسید. اولاد به رستم رازی را گفت. او گفت:”وقتی آفتاب می شود، دیو خوابش  می گیرد. در موقع آفتاب هیچ دیوی جز نگهبانان دیو سپید بیدار نیستند و تو می توانی در جنگ با دیو سپید پیروز شوی.

 

هفت خان رستم

 

رستم منتظر ماند تا آفتاب بالا آمد. رستم نام خدا را برد و به دیوها حمله کرد. بعد از این که دیوهای نگهبان را شکست داد به غار دیو سپید رفت. در غار تاریک، دیوی سپید را دید که مثل کوه بزرگ بود. دیو سپید خواب بود. رستم سروصدا کرد تا بیدار شود. دیو با دیدن رستم یک سنگ بزرگ برداشت و به سرعت به طرف او آمد.

رستم فوری به پا و دست دیو ضربه زد. بعد آن قدر با هم جنگیدند تا رستم دیو سپید را شکست داد. وقتی رستم دیو سپید را شکست داد، طلسمی که باعث شده بود شاه ایران و سپاهش نابینا شوند، شکست و آنها بینا شدند.

رستم بعد از شکست دادن دیو سپید به طرف کاووس شاه و سپاه ایران رفت و آنها را آزاد کرد. اولاد به او گفت:” تو به من قول دادی که اگر کمک کنم شاه ایران را آزاد کنی، مرا پادشاه مازندران می کنی. تو هم پیمان شکن نیستی”. رستم گفت:”پس صبر کن باید کاری را انجام دهم. رستم به جنگ شاه مازندران رفت و به او ضربه ای زد. چون شاه مازندران جادوگر بود، سنگ شد”. این طوری رستم پادشاهی مازندران را به اولاد داد.

بعد رستم با کاووس شاه و سپاهش به ایران برگشت. حالا او پهلوان پهلوانان ایران بود.

امتیاز به مطلب